|
Listen...
Am Sayin Goodbye...
رفت
آن سان که عمر می رود... رفت آن سان که مرگ بر شانه های اندوه می رود... آن که دلیل بودنمان بود ...رفت! ما می رویم ولی ...بود کسی را نابود نمی کنیم این است مرام مان! پ ن۱: خوب بودید برایمان...بد بودیم برایتان...می دانیم...بزرگید و ما کوچک!...حلال کنید... Left or Right, That's The Question...
سلام... تا به حال شده است که در خواب از افکار فیلسوفانه ات لذت ببری و به خودِ رویایی ات احسنت بگویی و قول بدهی که وقتی بیدار شدی هر چه گفته ای را روی کاغذ تکرار کنی؟..آن جاست که می فهمی چنین فیلسوف نمایی هایی فقط در خواب از تو بر می آید...چیزی به یادت نیست که به کاغذ بگویی!..تف به ذات خرابت نیم کره ی چپ!..کلن نصفه ی چپ آدمها خیلی اذیت می کند...کاری به آنها که قلبشان سمت راستشان است ندارم هااا...همین آدمهای نرمال را می گویم...نرمال که می گویم از نظر فیزیولوژیکی اش...چون از آن یکی نظر دیگر ٬ همه - به قول یک نفر - نانرمال (همان آنرمال) اند...چه می گفتم؟..نصفه ی چپ!...به قول یکی دیگر: "چیزی که چپ است حکمن راست نیست...کژی و ناراستی هم کلن مذمت شده است...یاعلی مددی!" ...پس چرا خدا قلب آدم را سمت چپ نهاد؟..اصلن آدم به خیال بد می افتد...یعنی فقط عشق آنهایی که عددشان به قاعده ی انگشتان دست هم نمی شود راست و درست است؟...پس من ِ چپ قلب چی؟..یعنی خدا در قلب من ننشسته؟..خدای من کجاست پس؟..(نیم ساعتی گذشت...دوباره می نویسم)...البت این جور چیزها که دو نفری هستند را باید از دید آن یکی نگاه کنی!..قلب من می شود سمت راست او٬ قلب او می شود سمت راست من!..عاقبت یافتم راز خلقت دل را... * خجسته باد نام علی اعلی که نیکوترین آفریدگان است... یاحق... Finding Love Through The Old Letters...
شادی هایمان یکه بود...مرا ببخش که دلتنگی ام در اسارت کلیشه است...مثل همه ی دلتنگ های دنیا: عکسهایی و نامه هایی و خاطره هایی...و اشکهایی!...ظهور من ٬ حضور تو ٬ تجلی عشق ٬ همه شایعه بود انگار...هر چند ایمان دارم به آغاز نزدیک فصل گرم...به ظهور!..ولی این فصل سرد امانم را بریده...به سکون افتاده ام...سکون نا آرام!.. پ ن۱: یک چیزی به دستم رسیده که هر وقت نگاهش می کنم دهان م سرویس می شود...اما هی نگاهش می کنم! About Everything...
سلام --- در عجب ام از مردمانی که افکارشان را در پی رفتارشان می کشانند عوض آنکه افکارشان توضیحی برای رفتارشان باشد... پ ن: این جمله بعد از صحبت با یک منکر خدا و پیغمبر (به قول خودش) به ذهنم رسید...برداشتی که من کردم این بود که او "دوست دارد خطا کند" پس خطا کردن را جایز می داند...در واقع علاقه ی او چارچوب راستی و درستی را مشخص می کند...جل الخالق!!! --- دوست دارم تا وقتی که من هستم هر چی که می خوای به من بگی...فقط به من...می خوام تا وقتی که من هستم ، تو دیگه نه دوست بخوای ، نه داداش ، نه آبجی ، نه غیره و ذلک!...همه ی اینا رو از من بخواه...کاری نکن که فک کنم نمی تونم کامل باشم برات!... پ ن۱: محاوره ای بعضی وقتا جواب می ده لامصب! --- حق مون باخت نبود...اگه حد اقل دروازبان اصلیمون بودش اینجوری نمی شد... --- سراپا اگـر زرد و پژمرده ایم/ولی دل به پاییـز نسپرده ایم پ ن: خدا بیامرزد قیصر خان را...نیکو شاعری بود... --- پ ن: احساس می کنم جای یک بند خالی ست...اما هر چه فکر می کنم یادم نمی آید! یاحق... Ideas
سلام... گزیده آثار شریعتی را می خواندم...آنجا که همه ی عقایدش را لیست کرده است...فکر کردم ایده ی جالبی است...به درد هم می خورد...شب اول قبر به نکیر و منکر آدرس وبلاگم را می دهم :دی...البته شریعتی اصول دین را به اندازه من مبسوط نکرده...هدف او را نمی دانم ولی هدف من فقط معرفی خودم و عقایدم است... من٬ محمد٬ متولد بهمن ماه ۱۳۶۸ماهشهر٬ اهل آبادان٬ دانشجوی سال دوم کامپیوتر آبادان٬ در خانواده ای زندگی می کنم که از همه بی سواد ترم و این خوب است برای من...پدر و مادری که برای اکثر سوالاتم جواب داشته اند...سرمایه ی بزرگی هستند...در خانه ی آنها من به اصولی معتقد شدم هر چند هیچ وقت اجباری نبود...موارد زیر را از صمیم قلب قبول دارم: ۱- به وحدانیت خداوند ایمان دارم...مسیح را پسر خدا نمی دانم و نیز ثنویت را نمی پسندم...وحدت وجود را به عنوان عقیده ای که در آن همه چیز مظهر وجود خداست قبول دارم اما همه چیز را خدا نمی دانم...که علی اعلی (ع) فرمود:"خدا در درون است نه به یگانگی٬ در بیرون است نه به بیگانگی!"... ۲- معتقدم به نبوت محمدمصطفی(ص) به عنوان آخرین فرستاده ی خداوند...و یقین دارم که آنچه گفت به او وحی شده از جانب خداوند بوده... ۳- می دانم که روز حسابی خواهد بود و باید جوابگو باشم...فکر نمی کنم زندگی در آن جهان یکنواخت باشد و عقیده دارم خداوند قادر تر از آن است که در ذهن بگنجد و تا بینهایت انواع متدها را برای کیفر و پاداش ما اجرا می کند... ۴- به ولایت علی مرتضی(ع) بعد از پیامبر یقین دارم و معتقدم علی نفس رسول است و شایسته ترین فرد برای جانشینی او...منشاء این عقیده تشیع والدین م نیست بلکه دلایل محکمی یافته ام که ولایت حضرت علی(ع) را تأیید می کند...حاضرم دانستنی هایم را در این باره در اختیار هر کسی بگذارم و مباحثه کنم...(دوستان سنی مذهبی هم دارم و به آنها احترام می گذارم...فکر می کنم اعتقاد به سه اصل اول دین اسلام کافی باشد برای پایداری به اصول دوستی و رفاقت) ۵- به ولایت عصر یقین دارم و ولایت سلسله وار عصر را در انحصار اهل بیت رسول می دانم...شیعه دوازده امامی هستم و حضرت حجت(عج) را به عنوان تنها ولی عصر می دانم (ولایت فقیه کلن رد شد) و ایمان دارم به ظهور ایشان و تحقق سرانجام ِ هبوط انسان یعنی عدل جهانی...و نیز می توانم ثابت کنم که امام زمان(عج) فرزند امام حسن عسکری(ع) ست... ۶- تصوف را دوست دارم نه به عنوان یک یا چند فرقه...بلکه عرفان راه یافته به قلب را تصوف می نامم...آنجایی که صوفی فقط حق تعالی را می بیند...لزومی نمی بینم که پیرو فرقه هایی باشم که هر کدام خود را به حق و نائب امام زمان می دانند...عرفان هر کس مختص خود اوست...عرفان من هم... ۷- عشق را تنها محتوای قابل پیگیری زندگی بشر می دانم...انسان به این دنیا آمده تا عاشق شود...عشق به در و دیوار هم در نوع خود ستودنی ست... ۸- مکان خدای هر کس در دل اوست و بزرگی خدای هر کس به اندازه ی بزرگی دل اوست...بزرگترین خدای دنیا٬ خدای علی ست... ۹- به نداهای درونم ایمان دارم و به آنها گوش می دهم...نداهای درون٬ انعکاس نور خداست...نداهای شیطان٬ نداهای بیرون است!.. ۱۰- قلم...تنها راه اشتراک عقاید و گفتن حرفهایم...بعضی از اینهایی که می نویسم را اگر به کسی بگویم به عقلم شک می کند... اینها عقاید ده گانه ی زندگی من اند...سعی می کنم زندگی ام را بر پایه ی اینها بگذرانم...انسان گوشه گیری نیستم...از دوستانم بپرسید...به استادیوم می روم و گلوی خودم را پاره می کنم:دی...موسیقی با صدای بلند گوشه ای از زندگی من است...تی-شرتی دارم که هر وقت می پوشمش اضطراب بازداشت شدن ولم نمی کند...اصلن اینهایی که گفتم به تیپ من نمی خورد...اما این تضاد را دوست دارم...دلیلش را هم نمی دانم...البته این تضاد را شمایی که اینجا هستید نمی بینید...اما یک کمی وجدانم معذب بود... پ ن: تاثیری که از شریعتی گرفته ام را کتمان نمی کنم ولی اشتراک بعضی عقاید من و دکتر به معنی کپی برداری یا نشر مطالب به زبان دیگر نیست... Not Hidden Cam
روی تخت می نشینم...پدرم سه بار می رود و می آید و می پرسد" جریان چیست؟"...نمی دانستم نشستن روی تخت این همه غیر عادی جلوه می کند!... کمی بعد صدای گوشی ام را می شنوم و مثل دیوانه ها به سمتش شیرجه می روم...یک نفر بیکار است!...گوشی را در جیب شلوارم می گذارم و اینبار دراز می کشم که تابلو نباشد...شکم ام قار و قور می کند...اول فکر می کنم ویبره ی گوشی ام است...نمی دانم چرا دو روز است همه چیز را ارتباط و سیگنال و اینها می بینم...مادرم گیر داده است که"برو دکتر ببین چرا توی گوش چپ ات صدا می آید!"...سرش فریاد می زنم:"نمی خواهم!"...می گوید:"چرا غیر عادی شدی؟"...خدا را شکر می کنم که می داند روزه ام و مصرفی نداشتم...این دو روز زندگی ام از عاقبت یزید بد تر بوده است...آرزو می کنم که یک نفر با نیش باز بیاید٬ یک دستش را روی شانه ام بگذارد و با آن یکی دستش به یک جایی اشاره کند و بگوید:"لبخند بزنید!...شما در مقابل دوربین مخفی هستید!!"...مادرم می گوید:"مامان برو آشغال ها را بگذار دم در!"...محل نمی دهم...با موبایل یک عکس از خودم می گیرم و ترانسفرش می کنم به کامپیوتر...بعد با فتوشاپ یک خط قرمز دور صورتم می کشم...بعد هم با همان رنگ قرمز قطرهای بیضی را روی صورتم می کشم...فقط آنجایی که چشمهایم هستند نمی کشم...آخر یک زمانی این چشمهای درشت خاطرخواه داشتند!...فکر می کنم حالا که ندارند بگذار قرمزشان کنم!...به طرز وحشیانه ای قرمزشان می کنم...چشمهای عکس قرمز می شوند و چشمهای خودم پر از اشک...اگر پنج دقیقه همینجور اشک بیاید چشمهای خودم هم قرمز می شوند...و بعد همه مطمئن می شوند که یک چیزی مصرف کردم!...دیگر اذان گفته...مادرم گیر می دهد بیا شیر بخور...خیلی دوست دارم بروم ولی با چشمهای قرمزم چه کار کنم؟...پدرم دیگر آشغال ها را گذاشته است دم در و دارد نماز می خواند...می خواهم نماز بخوانم ولی یادم می افتد که با خدا قهرم...دیگر چشمهایم مهم نیستند...می روم که شیر بخورم... ...The Lord Of The Silence
به سکوت گوش فرا دهیم، که از علی سخن می گوید...او با علی آشناتر است...
"دکتر علی شریعتی" Abodan!!!
سِلام... ئی پسته باید با لهجه آبودانی بوخونین :دی ...فِقط خواهشن مث ئی بازیگِرا نِشین که فک می کنن تِمام زبونای زنده ی دنیایه بلِدن صحبت کنن٬ آخِرشم تِر می زنن! مو آبودانیُم...آبودان دنیا نِیومِدُمااااا...خو ئی جنگ لامصّب همه مونه در به در کرد...وِلی با مهر ثبت احوال آبودان رو عکس شناسنامه م حال می کُنُم...عشق می کُنُم که وقتی با تلفن حرف می زِنُم٬ یارو می فهمه عینک ری-بن رو چِشِمه!...لهجه مون تابلوئه خو!...اصن بی خیال ئی بحث شو...شما چی کار عشق و حال شخصی مو دارین؟؟...والا!! ---------- ئی جوری شعر مُنه نِخون یاحق... Me!!
سلام ---------- به سر ابن بشر فکری زد پ ن1: بسم الله الرحمن الرحیم این پست را مدت ها پیش نوشته بودم... ---------- یاحق... |
STATUS IN YAHOO! MESSANGER
|


