تبليغاتX
L&M
 ماه مهربون ناراحت
سلام سلام صد تا سلام هزار و شونصد آفرین!

آقا ما داشتیم با یکی از این برو بچ (که بنا به دلایلی نمی خواست نامش فاش شود)می چتیدیم ... گیر داده بود می گفت تو باید سی سال به بالا داشته باشی ... حالا ما هر چی قسم و آیه می خوردیم باورش نمی شد ... می گفت از مطالبت پیداست که سنت بالاست ... آقایون!خانوما!یه بار می گم برای همیشه ... کاپیتان بلک متولد ۳۱ ژانویه ماه سال ۱۹۹۰  هستش ... لطفا سوال نفرمایید !

اگه بعضیا بهم تهمت تقلید نمی زنن می خوام از پاییز و حال و هوای مدرسه بگم ... هرچند روزای قشنگ مدرسه واسه من تموم شده ولی دلم نمی آد ازش ننویسم (همین جا به همه بروبچس همکلاسی قول می دم که روز اول مهر قید کار و زندگی رو بزنم و بیام مدرسه ... درست مث پارسال و پریسا(ل))

اول مهر پارسال یادم نمی ره ... مدرسه خودمون نرفتم و رفتم پیش همکلاسای سابق ... با کلی خواهش و التماس نشستم سر کلاس ... دبیرا هم مث وحشیا از همون روز اول شروع کردن درس دادن (ناسلامتی تیزهوشانه هاااااااا!!!!!) ای بابا ... زیادی احساسی شد ... بی خیال جونی!

آهان ! داشت یادم می رفت ... سری قبل یه مسابقه داشتیم ...

اما فعلا صب کنین یه چیز مهمتر یادم اومد ... حتما جریان  خدافظی موقت وجیهه خانوم(for-me) رو شنیدین ... حیفه به خدا ... ما هر چی تو گوشش خوندیم فایده نداشت ...

بو می ده ... بو می ده ... نوشته هام بو می ده ... همیشه فک می کردم فقط اسم پاییز غم انگیزه ... ولی کاشکی پاییز فقط یه کلمه بود ... یه عالمه خاطره دنبالشه ...

نوشته هام بوی اشک می ده !(بوی اشک چه جوریه دیگه؟؟تا حالا اشکو بو کردین؟؟؟ یه چیزی گفتم ... به خدا از دهنم پرید ... شما جدی نگیرید )

بریم سر معرفی برنده ها:

نفر اول:

نفر دوم : کاپیتان بلک

نفرات سوم مشترک : حمومی - شرور - سیاوش - پریسا(ل)

توضیح : یه وقت فک نکنین نفر اول نداشتیمااااااا ... نفر اول خرزو خانه که نه خودشو دیدین نه جوابشو

جایزه هم یه چیزی تو مایه های خرزو خانه ... انگار واسه خودش آمادش کردن (هزینه رایگان دیگه چه جوریه؟؟)

ما فقط یه جایزه داشتیم که اونم واسه نفر اول بود ... بنابراین نفرات دوم و سوم به فکر جایزه نباشند ... می بینید که به به خودمم چیزی نرسید ... پس فکر نکنید پارتی بازی شده...

علی یارتون ... خدافظ

 

|+| نوشته شده توسط Melody در 2006/9/22 و ساعت 22:52  
 پنی سیلین

الان ساعت یک و پنج دقیق بعد از نصف شبه ...

مواد لازم برای تهیه مطلب :یه خودکار ، یه تیکه کاغذ ، یه کاپیتان بلک ، یه ذهن مشغول

الان واقعا مغزم هنگ کرده ... هیچ چیز خوشایندی توی این چند روز اتفاق نیافتاده که بشه بهش خندید ... فکر نمی کنم دوست داشته باشین از مراسم چهلم دوستم یا قطع اجباری یه رابطه دوستانه یا حتی استعفای اجباری از کارم بنویسم ... دقت کردین ؟ اجبار! توی همه اتفاقای تلخ سایه این کلمه کوفتی جلوی خوشی رو می گیره ... کی فکرشو می کرد یه پنی سیلین دوست منو بکشه؟ کی دلش می خواست ؟ هیچکی! ولی یه کلمه حال همه رو گرفت ... محمد رضا مجبور شد بره ... جبر ریاضی می تونه شیرین باشه ولی جبر زمانه همیشه خوب نیست ...

الان که دارم این مطلبو می نویسم دم در نشستم ... پلیس محله از دور سوت می زنه و میاد ... کی (چی) مجبورش کرده از صبح تا شب بیدار بمونه؟ قبول این واقعیت که تنها راه پول در آوردن همینه ...

بگذریم ...

نمی خواستم از این چیزا بنویسم ... یعنی هدف این وبلاگ این نبوده و نیست ... ولی دلم بدجوری گرفته بود ... خیلی خوبه که شماها رو دارم ...

خیلی وقت بود آپ نکرده بودم ... یعنی دست و دلم به نوشتن نمی رفت اونم از نوع طنز ... ولی سعی می کنم یه کاریش بکنم ... خیلی سخته که از ژانر درام بپری به کمدی (هیچم سخت نیست!) ولی ما اینکاره ایم ... درسته تازه کاریم ولی 6 ساله با وبلاگ نویسا دم خوریم / پاش بیافته آدم می خوریم / هی غصه و غم می خوریم / با چنگال و کم کم می خوریم !(چه ربطی داشت؟)البته ربط داره هااااا ... ولی این چیزا سکرته ! مسائل امنیتی رو که جار نمی زنن!

یکی از بچه ها که اتفاقا دختر عمش کبریت می فروشه به من گفتش که تو که اینقدر وبلاگت باحاله چرا نظرات کمه ؟؟؟ منم گفتم به جون پاپتی تعدادشون اصلا برام مهم نیست ... حتی من به بروبچ گفتم نظر ندین ولی باز لطف دارن

خوب خوب خوب ... دیگه چرت و پرت بسه ... بریم سر اصل مطلب

یه مسابقه داریم با جایزه واقعی ... اول جایزه رو بگم یا مسابقه؟ خوب معلومه جایزه ... چشماتونو ببندین ... حالا باز کنین !

هزینه 100 ساعت اشتراک اینترنت رایگان!

کف همتون برید آره؟ شرکت نکنید پریده ...

بلوف هم نمی زنم ... هزینه پرداخت می شه

(فکر نکنید من از شرور تقلید کردما ... شرور و پریسا همیشه ایده های منو می دزدن!)

یه مسابقه بچه انشا نویسیه ... یعنی شما باید قصه رو تا حداقل سه سطر کامل کنید ... اون قصه اینه :

یکی بود ... یکی دیگه هم بود...(یعنی دو تا بود)

غیر از خدای مهربون یه کاپیتان بلکه هم بود ... تازه یه شخص ثالث هم بود ... این شخص ثالث قصه ما همیشه از شخص اول (خدای مهربون) می خواست که شخص ثانی(یه کاپیتان بلکه) ...

دیگه بقیه اش با شما...

نکته هایی که باید رعایت کنید اینا هستند:

1- آخر داستان باید طوری باشه که شخص ثالث به مراد دلش برسه (گناه داره بیچاره!)

2- جانبازان ، مفقود الاثرها و ... (همراه خانواده) از 93% سهمیه برخوردار هستند.(آخه این سهمیه ها تو کنکور جیگر آدمو کباب می کنه ... زورم می گیره خوب)

3- راجع به اون شخص ثالث تا اونجایی که ممکنه جوون گرایی کنیدو(16+ و 20-)

راهنمایی:توی سواحل لبنان شخص های ثالث بدرد بخوری پیدا می شن (نانسی ، هیفا ، الیسا و...)

پیشنهاد : در صورت لزوم می توانید از شخص های رابع ، خامس ، سادس و ... استفاده کنید

جریان جایزه هم جدی بگیرید

هزینه 100 ساعت اشتراک اینترنت رایگان!

راستی چون پریسا خانوم کم کم داره میاد من یه خورده هول برم داشته ... می ترسم از اصفهان مستقیم با انگشت بیاد تو چشم من (فکرشو که می کنم چشمم درد می گیره ... عزا گرفتم که اگه بخواد با کل هیکلش بیاد چه جوری جاش بدم!)

خلاصه همین جا از همتون قول می گیرم پریسا که اومد همه تقصیرا رو بندازین گردن پاپتی ... آخه گردن کلفتی داره ... تست شده صددرصد جواب می ده

علی یارتون

|+| نوشته شده توسط Melody در 2006/9/14 و ساعت 17:53  
 Mi Amore...

یک فایل ... دو کلیک

مدیاپلیر زور می زند اما به نتیجه نمی رسد...سیستم(...)پیچ می شود.

Alt+Ctrl+Del و بعد End Task

دوباره سعی می کنم.اینبار بدون هیچ مشکلی باز می شود.انگار از چشمهای غضبناک من ترسید ... اما ای کاش می دانست که چشمهای من مدلش اینطور است...

velvet است می خواند:

Got The Fire...

آتش؟؟!! می تواند خطرسناک باشد ... باید حواسم را جمع کنم!

می خواند و هنوز می خواند...

بگذار ببینم! چه گفت؟  ۵ ثانیه به عقب ... با دقت گوش می دهم...بله...اشتباه نکردم... گفت:Mi Amore!!! مرا "عشق من" خطاب کرد!!!

جالب است ! بی اجازه عاشق آدم می شوند! دارد جذاب می شود...سوهان بر می دارم ... گوشهایم را تیز می کنم...

Mi amore-more-more ... Take my heart take my hand...

این دختر های امروزی عجب پر توقع هستند!مگر من چند تا دست دارم؟ انگار نمی بیند که دارم تایپ می کنم...می خواهد قلب و دستش را یکجا و با هم بگیرم...تازه تایپ هم بکنم...زور می زنم که بی خیال شود...اما انگار نمی شنود...دوباره می گوید...

Our love will never end...

عشق ما هرگز تمام نمی شود؟ عشق ما؟ ما؟؟؟ نکند خیال می کند که من هم عاشقش شده ام! عجب خری است ! و شاید فکر می کند من نیز!

When you kiss me...when you hold me...

زنیکه! آخر من کی تو را (نعوذ بالله) بوسیدم؟ از خدا شرم نداری؟ این دختر ها وقتی می خواهند خودشان را به آدم بچسبانند الکی اعمال قبیح را به طرف نسبت می دهند...

فریاد می زنم: دختر خانم... این وصله ها به ما نمی چسبد !!!

(پدرم از خواب می پرد ... می داند که در حس به سر می برم ... چیزی نمی گوید ... دوباره می خوابد.)

اینبار نوبت velvetاست که داد بزند:

Fly away with me my angle from heaven sent...

(پدرم اینبار حتی تکان هم نمی خورد...)

جواب می دهم : عمرا ! اگر با عزرائیل بروم با تو یکی پرواز نخواهم کرد!

اشک چشمانش را در صدایش احساس می کنم ... باز گیر می دهد Mi Amore...

می گویم دل شکستن کار من است ... عادت دارم ... دلخور نشو ...

سریع مدیاپلیر را می بندم که نکند پاچه ام را بگیرد یک دفعه!

مدیاپلیر بی چاره انگار می دانست که دل شکستنی در کار است که همان اول باز نشد ... شنیده بودم که احساس حیوانها(!) قوی تر از آدم هاست ...

با خودم فکر کردم که آن دخترک ابله چطور انتظار داشت که عاشقش بشوم ؟ چطور فکر می کرد که شاید روزی من او را بگیرم؟چه غلط ها!!

پدرم بیدار شد ... آمد و فرت همان فایل را باز کرد ... دختر بی چشم و رو همانهایی که به من گفته بود به پدرم هم گفت!!! پدرم مدیاپلیر را بست ... شنیدم که زیر لب گفت:بی خیال ... من زن و بچه دارم!!!

بعد با خودم گفتم این velvet اگر چه زیاد خوشکل نیست ولی می شود یک کاریش کرد! به یاد پدرم افتادم...

فکر کردم: ای کاش فایل ها فقط برای یک نفر باز می شدند...

|+| نوشته شده توسط Melody در 2006/9/3 و ساعت 15:0  
 سفرنامه کاپیتان بلک
جانب اصفهان شدیم تا در ضیافت عروسی دلی از عزا در آوریم و نیز از احوال ساچمه های آن دیار خبری گیریم که شنیده بودیم ساچمه هایی دارد بس نکو.

زین سبب اسباب سفر مهیا کردیم و سوی زمین اصفهان رفتیم.در راه با موسیقی محبوب مغرب زمین "دلمو شکستی برو" بسی اشک ریختیم و حال کردیم و با خدای خویش عهد کردیم که تا زنده ایم دل کسان خود نشکنیم.

پس از چندی حالات مرکب را متغیر یافتیم.گویی از قسمت تحتانی شکمش درد می کشید.پدرم دشنه برداشت و خواست حلالش کند که من مانع شدم.گفتم: "ای پدر! کنون رفتاری از تو دیدم نه مناسب حال بخشندگان!" پدرم بر آشفت و بر من قفا زد و گفت:"من بهتر می دانم!"سپس با دشنه به سمت مرکب چموش رفت...دهانش را باز کرده دشنه را در حلقوم آن تیره بخت فرو کرد و پیچاند.متحیر شدم که چرا صدایش در نیامد آن مرکب مادر مرده!و نیز نیکو تر از نخست می تاخت چنانکه ز سمش زمین شد همه چاک چاک!در عجب بودم که چگونه ناخدایی چون من از احوال مرکبان خشکی بی خبر است...

اکنون به مقصد رسیدیم.مکانی بسیار زیبا که آدمی را به تواضع مقابل آن همه شکوه و جلال وا می داشت.خواستیم به رسم رفیق و صدیقمان پاپتی - پاها برهنه کرده و خضوع پیشه کنیم.لیکن زمین نامیزان مانع شد.

زمان ضیافت فرا رسید.به اصرار سایرین میان گود رفتم و تنی جنباندم.چنانکه همگی را شیفته و مجذوب گرداندم.و بدان جهت که عهد بسته بودم دل احدی رانشکنم به تمام پیشنهادات جواب مثبت داده و با تک تک مدعوین تن جنباندم.

یکی مکرر به پشت پایم ضربه می نواخت.چنانکه تصور نمودم جناب شرور باشد.خواستم جواب آن همه شرارت را شدیدا بدهم. اما به زبان بی زبانی نگاه قانع شدم.آنگاه بود که برق محبت را در چشمان آن عاشق شرور نما هویدا دیدم.قامتی داشت بس دراز که به ناگاه به یاد حمید افتادم.لیکن بدان جهت که چهره ای نامیزان داشت و از زیبایی محبوب رویایی من بویی نبرده بود برآن شدم که عهد شکنی کرده و دل این یکی را خرد کنم!

بوی اسپند فضا را پر کرده بود و من همچنان می جنبیدم! 

به ناگاه به یاد آن هدف والا که همانا یافتن ساچمه مرغوب بود افتادم...لیکن تن جنبنده ام رضا نمی داد...

با هزار مشقت ثبات اختیار کرده و سوی بازار شدم.لیکن از آن ساچمه های ۶۶۶ میلیمتری اثری ندیدم.دریافتم که در دام مکر و حیله دوستان گرفتار آمدم و بر آن شدم که پس از بازگشت جواب همگی را بدهم.از آن دوستان قدیمی انتظار نمی رفت!!!

شرح سفر مختصر کنیم...

کنون در ولایت پدری به سر می برم و به کوری چشم آنان که می خواستند مرا در پی اهداف واهی سرگردان کنند همچنان می نویسم.

|+| نوشته شده توسط Melody در 2006/8/26 و ساعت 18:14