|
منت به سرم نیست به جز منت مولا
لا فتی الا علی ... لا سیف الا ذوالفقار...
گفتن از مولا اینقدر آسونه که دیگه چک نویس نمی خواد ... با این وجود هیچ رقمه نمی تونیم شخصیت واقعیشو بیان کنیم ... مولا برای من یه اسطوره ست ... از همه نظر ... واسه همه اینجوریه ... ولی نمی تونم بنویسم ... آماده نیستم ... روحم آماده نیست ... نوشتن از مولا لیاقت می خواد ... بازم مث همیشه می گم ... علی یارتون |+| نوشته شده توسط Melody در 2006/10/15 و ساعت 19:14 درد و دل با یک شتر حرف بزن
من در فکر خویش ... دوستم درمانده در فکر ریش ... گفتم: نگران نباش ... منی که می بینی یک بار بدون ریش عاشق شدم ... گفت: چه ربطی دارد آخر؟؟؟ گفتم: می دانستم که نمی فهمی !!! چقدر زور بی خود می زنم که یک شتر را آدم کنم !!! خندید و گفت : همانقدر که من زور می زنم ... گفتم: بی خیال ... بگذار به حال خودمان باشیم تا اموراتمان بگذرد ... گفت: نکند دوباره عاشق شدی شیطانک؟خر نشو ... گول چشمانش را نخور ! گفتم: برقش بدجوری توی چشم می زند! زیر لب گفت: خدا ازت نگذرد ادیسون ! با این اختراعت دوستم را خل و چل کردی!!!بعد انگار که چیزی به ذهنش رسید گفت: شاید خطای دید بوده! گفتم: نه! برق این یکی قلبم را لرزاند! گفت: پس خدا رحم کرد ... چند ولت بود مگر؟ گفتم: می دانستم آدم نمی شوی ! اصلا تو که عرضه نداری بدون ریش مخ بزنی بیجا می کنی با من بحث می کنی ... گفت: مگر آدم مخ دار را می شود عاشق کرد ؟ گفتم: راست گفتی! تنها چیزی که نبودش لازم است همین مخ است! گفت: گاف دادی پسر! یا عاشق نیستی و لاف عاشقی می زنی یا اینکه مخ نداری و عاشقی! انتخاب کن! گفتم: قبول! من مخ ندارم! ولی مرد مقدسی هستم... تو چه می گویی که نه مخ داری ... نه عاشقی ... ریش هم نداری ... تازه شتر هم هستی! سرش را خاراند ... چیزی به غیر از یک ناسزا به ذهنش نرسید ... همین هم رای یک شتر بی مخ زیاد است!
خوب ... دیگر بستان است ! از حال پخش کردن خسته شدم ... بگذارید درد و دل این زبان دراز را روی کاغذ نیاورم ... جای دیگر بهتر جواب می دهد! بچه دانشجو!!!
بالاخره هشتم مهر ماه شد و روز ثبت نام جناب بنده … اول صبح مث بچه آدم صورتمو شستم … نشستم پیرهن و شلوارمو اتو کشیدم و یه تریپ شخصیتی زدم که برم دانشگاه … مامانم اول صبی خواست مرام کشم کنه قرار شد تا دانشگاه برسونم … توی راه خودمو کلی واسه دختر مدرسه ای ها گرفتم … آخه می دونین که … ما دیگه با بچه مچه ها نمی پریم … افت کلاس داره جون تو … خلاصه رسیدم … از بس شلوغ بود جا واسه پارک به زور پیدا می شد … امثال من زیاد هست آخه … نمی دونم سر شماها کی به سنگ می خوره … شلوار خاکیمو تکوندم و راه افتادیم سمت دانشگاه … مامانم یکی از دوستاشو دید … یارو گفت : اِ … تو هم قبول شدی ؟؟؟ (با مامان بود) اصلا به ذهنش نرسیده بود که اومدیم منو ثبت نام کنیم … (بی چشم و رو نمی گه مامان من خودش لیسانس داره تقریبا همه کارا انجام شده بود … فقط مونده بود اصل مطلب یعنی پول و تحویل مدارک … تو بانک نزدیک دو ساعت و نیم علاف بودم … یه پسری اونجا بود می گفت بچه کرجه … می خواست بیاد واسه صنعت نفت تست بده … می پرسید به نظر تو قبولم می کنن؟؟؟ منم ضایعش کردم گفتم صنعت بازیکن الکی نمی گیره … مرحله آخر موند واسه بعد از ظهر … نمی دونم چرا اونروز این همه عزیز شده بودم چون اینبار بابام بردم … نوبت تحویل مدارک من که شد گفتم ای دل غافل !!! دیپلمم کو؟؟؟ بعد از ظهر روز ثبت نام که داشتم می رفتم سر کار توی راه یه دختری رو دیدم که داشت تند تند از مدرسه بر می گشت … ناخودآگاه گفتم : چشاتو می دی باهاش یه دور بزنم ؟؟؟ اونجا بود که فهمیدم من هنوز همون بچه مدرسه ای شیطونم … |
STATUS IN YAHOO! MESSANGER
|

