تبليغاتX
L&M
 گویند که مست دوزخی خواهد بود ...

سلام...

یه خبر ناگوار براتون دارم ... فقط قول بدین کولی بازی در نیارین ... هر اومدنی رفتنی داره ... این شتریه که در خونه هر کس و ناکسی  می خوابه (این شتر با اون شتر معروف که دوستمه فرق می کنه) ... اه ... یه لحظه جیغ و داد نکنین تا بگم ... می دونم براتون سخته ... ولی همین روزاست که صدای کاپیتانو می شنوین که می گه : بادبانها رو بکشید ... وقت رفتنه ... خیلی بده که آدم بفهمه از اول مطلب تا حالا سر کار بوده ... آره شوخی کردم ... ولی  مشخص شد که نمی شه باهاتون شوخی کرد ...

جدا از شوخی دقت کردین تا حالا ؟؟؟ هر کی می گه می خوام برم یهو عزیز می شه ... می فهمه که شونصد نفر عاشقش بودن ولی رو نمی کردن ... بازم خدمت همه عاشقای کمرو عرض می کنم که شوخی کردم ... می خواستم تستتون بزنم ببینم چقد دوسم دارین ... عشقتونو در پس پرده نهان نگه دارین ... هنوز خبری نیس ...

خوب این از این ... بریم سر مطلب بعدی ...

خدمت شما شفقای شلیل دوستِ لاشلوشِ مو شلال بگم که می خوام از این به بعد جدال سرخ پوشان نفش خبیثم و آبی پوشان وجدانمو تقدیم حضورتون کنم (چه می کنه این کاپیتان بلک!)... یعنی اینکه نصیحتای نفس خبیثمو با قرمز و فضولیای وجدانمو با آبی بنویسم ... بهتره ... آره ... اینجوری بهتره ... ولی قبل از اینکه یه خاطره این مدلی براتون بتعریفم یه شعر که فی البداهه و فی المجلس سرودم رو براتون می نویسم ... ممکنه در نگاه اول یه خورده بی ربط به نظر بیاد ... همینطور در نگاههای دوم و سوم و چهارم الی آخر ... ولی این دیگه مشکل خودتونه ... اون اینه:

کاش می شد اندکی از جان و دل / می پریدم از سبو اندر خپل
شاید آن بوی خوش از جایی میاد / تا که می دادم سرت را من به باد
گفت ربطش را به من واگو که چیست / گفتمش یک پاپتی با ماست و چیپس

خوب ... اگه قول بدین دخترپسرای خوبی باشین و شعرامو به اسم خودتون چاپ نکنین منم قول می دم همیشه از این شعرای توپ براتون بنویسم ... شعرایی که تو هر کلمشون دریایی از معنا و نکات ظریف به چشم می خوره ...

خوب ... کدومو تعریف کنم ... اممممممم ... من واقعا نمی دونم اگه این دانشگاهه تموم شه من چه خاکی تو سرم بریزم ... باور کنین می میرم ...

داشتم می رفتم سر کلاس ادبیات یه دختر پشت سرم داشت می اومد ... آروم برو وقتی رسید نزدیکت کیفتو بنداز جلوی پاش که بخوره زمین ... دلم نمی اومد ولی این کارو کردم ... پاش تو بند کیفم گیر کرد و به طرز خیلی خنده داری خورد زمین ... بگو ببخشید ... خفه شو ... تو کار خودتو بکن منم کار خودمو ... خندم گرفته بود ولی معذرت خواستم ... بیچاره همه هیکلش خاکی شده بود ... کمکش کن خودشو بتکونه ... بابا این دیگه خیلی ستمه بچه ها ... آره ... وجدان راس می گه ... چپ چپ نگام کرد ... ترسیدم از چشاش ... انگار فهمیده بود من مرض دارم ... شاید فک کرد اگه داروهامو بخورم خوب می شم  ... سر کلاس استاد هر چی سوال می کرد جواب می دادم ... ولی همش اشتباه در می اومد ... یعنی من اصلا قصد شوخی نداشتم ولی جوابام خنده دار در می اومدن ... آخرش یه سوال کرد شانسکی درست در اومد ... استاده گفت: نه! آقای بلک! انگار بین همه اون حرفای عجیب و غریبی که می زنی نکات بدردبخور هم پیدا می شه! نمی دونم نفس خبیث استاد ازش خواسته بود که منو ضایع کنه یا اینکه ... یا اینکه ... چه می دونم ... در هر صورت رگ غیرت نفس خبیث من به جوش اومد ... حال اینو باید بگیری ... ندیدی ضایع ت کرد؟؟؟ بابا بیچاره قصد شوخی داشت ... دستمو بردم بالا ... خر نشو ... مرض!!! استاد یه انشا نوشتم می خوام بخونم...
- دبستانه مگه؟
- استاد اذیت نکن!
- بذار بعد از درس ...
- نه استاد همین الان ...
- برو تو کوریدور با صدای بلند واسه خودت بخون ...
- تو کلاس استاد ...
می دونستم داره سر به سرم می ذاره ... وگرنه کی جراتشو داره اینجوری با استاد حرف بزنه ؟ خلاصه با یه زوری استاده رو راضی کردم که انشا بخونم ...

من یه دفتر دارم که همه چی توش می نویسم ... همه درسام ... دست نوشته هام ... فقط همینو با خودم می برم دانشگاه ... اون روزم یکی از مطالبی رو که بنا به دلایل اخلاقی تو وبلاگ آپلودش نکرده بودم خوندم ... تموم که شد یه نیگا به استاد کردم و گفتم : چطور بود ؟؟؟ اونم یه نیگا به من کرد و گفت: خذف کن! انگار یه بشکه آب سرد روم خالی کرده بودن ... بفرما! حالا جواب باباتو چی می دی ؟؟؟ دوباره ترم دیگه باید پول این واحدو بده ... بابا اعصابش خورده ولش کن ... استاد فهمید زرد کردم ... گفت : واحدو نمی گم که حذف کنی ... یه سری کلماتو خیلی تکرار کردی که باید خذفشون کنی ... نیشش تا بناگوشش باز بود ... نیش اون دختره هم همینطور ...

|+| نوشته شده توسط Melody در 2006/11/20 و ساعت 17:45  
 برای پادشاه (...)های عالم!!!
دفتر باز ... چشم نیمه بسته ... کارخانه فسفر سوزی (برای انتخاب موضوع مطلب)
ساعت عجله دار ... لامپ روشن ... چشمان غضبناک پدر ...

یا به عبارت دیگر : ساعت دیوار چشماش قلبم!

نان خشکی ... دمپایی کهنه ... پلاستیک کهنه ... سماور کهنه ...و باز کارخانه فسفر سوزی (برای پیدا کردن ربطش به موضوع ... کدام موضوع؟)

اصلا بگذار به این و آن گیر بدهیم ... شاید در صدد انتقام برآیند و نظر دانمان را صفا دهند ... نه ولش کن ... جنبه ندارند بعضی ها ...(منظورم اونایی که خودشون می دونن)

نه! خداییش من داشتم زندگیم را می کردم ... یگانه رفیقی داشتم که با پای برهنه و رایانه ای که به قرض گرفته بود برای خویش وبلاگی به پا کرده بود ... ای کاش انگشت سبابه ام می شکست و روی لینکدان آن وبلاگ کذایی با آن صاحب گوربه گور شده اش کلیک نمی کردم ... هر چند کرم از خود درخت است ... در هر صورت با یک انگشت دیگر کلیک می کردم ... فی الحال وارد بازی خطرناکی شدم که می دانم آخرش گیم آور می شوم ... چرا که نبرد با لشکر منافقان به مراتب سخت تر از لشکر کفار است ...

آنان که در مکتب همچو مگسانی گرد شیرینی می مانند در فضای مجازی نقاب بر چهره زده و پشه کوره وار در پی هدفی می گردند که خودشان هم نمی دانند چیست ...

به طوری که خورشید با آن عظمت هم نمی تواند کمکی بکند ... کسی نیست بگوید آخر پسران خوب! روی نقاب پشه کوره ای جای چشم را سوراخ نکردند ... آخر این سوراخها به چه کار پشه می آید ؟؟؟ بنده خدا کور است!

دوستی داشتم که چه نیکو می گفت :

پشه نشست رو دماغم / به خیالش مو چماقم!(با لهجه آبودانی بخوانید!)

آهای مگس های پشه نما! بدانید و آگاه باشید که اگر ما چماق هم بودیم شما را به پشیزی حساب نمی آوردیم ... هر چند یک مگس کش هم کارتان را می سازد ... و حتی یک پیف پاف ...

اگر به فکر خودتان نیستید به فکر آبروی ما باشید ... کاری نکنید که همگان بیاندیشند :"اینان سر و ته یک کرباس اند" ... هر چند می دانم که نمی دانید آبرو چیست وگرنه آبرو خودتان را نمی بردید ... اصلا شرط می بندم که حتی نمی دانید کرباس یک نوع کاغذ است!

اصلا شما چه می دانید ؟ می دانید وقتی رفیق هفت ساله تان می فهمد این هفت سال همه کشک بوده چه احساسی پیدا می کند؟ چه می گویم ... خل شده ام ... شما چه می دانید احساس چیست ...

شرم کنید ار واژه های مقدس ! شرم کنید از خدا ... از رفاقت ... از احساس ...

|+| نوشته شده توسط Melody در 2006/11/4 و ساعت 10:42