تبليغاتX
L&M
 برادر جان ... خواهر جان ...
برادر جان نمی دونی چه دلتنگم ... برادر جان نمی دونی چه غمگینم ...
نمی دونی برادر جان گرفتار کدوم طلسم و نفرینم ...

آخ! سرم!!! فکرای جورواجور مث پاره آجر می خورن تو سرم ... از اون آجر انگلیسیا که خونه های شرکت نفتو باهاشون ساختن ... کار من بدبخت شده فقط فک کردن ... بغض کردن ... گریه نکردن (مرد که گریه نمی کنه!) ... فلانی چرا اینجوری شده؟؟؟ این یکی چرا یهو قاطی کرد؟؟؟ اون یکی دیگه چرا اینجوری گفت ؟؟؟ امان از آجرای انگلیسی !!!

نمی دونی چه سخته در به در بودن ... مث طوفان همیشه در سفر بودن ...
برادر جان نمی دونی چه تلخه وارث درد پدر بودن ...

سفر! چقدر دلم هوای سفر کرده ... از اون سفرا که باید تنهایی رفت ... از اونایی که باید با شتر رفت ... با اون شتره که میاد در خونه ها می خوابه(الکی فکرتون طرف اون شتره که دوستمه نره ... اون جرات سوار کردن آدم رو به موت رو نداره!) ...
پدرم ! پدرم دردی نداره که من ازش به ارث ببرم ... تنها دردش خود منم! می خوام یقشو ول کنم برم سفر ... ولی شتره دیر کرده ...

دلم تنگه برادر جان ... برادر جان دلم تنگه ...

یه نخ کاپیتان بلک چه فازی می ده ... حیف که قول دادم ...

دلم تنگه از این روزهای بی امید ... از این شبگردی های خسته و مایوس ...
از این تکرار بیهوده دلم تنگه ... همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس ...

روزا بیکار ... شبا بیدار ... حرفا تکرار ... من ناچار ... تکیه به دیوار ... با یه نخ سیگار(واسه قافیه بود جدی نگیرید!) ...

دلم خوش نیست غمگینم برادر جان از این تکرار بی رویا و  بی لبخند ...
چه تنهایی غمگینی ست که غیر از من ... همه خوشبخت و عاشق /(یعنی کاما!) عاشق و خرسند ...

اتفاقا دلم خوشه ... به اینجا ! به رفیقانی که یک به یک رفتند ... مرا با خود رها کردند ... منم می رم ... رفتن تو برنامه ست ... حالا حتما لازم نیست که با شتر برم!

---------------

من چرا اینجوری شدم؟ اصن حس هیچی رو ندارم ... حتا حوصله دوست دخترم رو هم ندارم!

---------------

دلم واسه سپهر تنگ شده ...

|+| نوشته شده توسط Melody در 2006/12/4 و ساعت 16:34