تبليغاتX
L&M
 قصه از غصه بگیم ...
گاهی اوقات آدم مجبور می شه به خاطر کسی که براش عزیزه عهدشکنی بکنه ... از تو آرشیو اولین پستمو بخونید ... اوائل توی این وبلاگ کسی سراغ عقلو نمی گرفت ... خودم اینو خواسته بودم ... ولی ... ولی یه تلنگر کافی بود که بفهمم عقل که نباشه جون در عذابه ...

پستای قبلی واقعن باعث تاسفه ... اولش خواستم پاکشون کنم ... ولی گفتم بذار باشن تا حال و هوای وبلاگو قبل از عمل و بعد از عمل با هم مقایسه کنید ...

خوب البته نباید خودمو ملامت کنم ... اون موقع عقلی نبود ... اگر هم بود بیدارگری نبود ... اگر هم بود چیزی نمی گفت ... همه اینا کمبود امکاناته دیگه ...

حالا هم عقل هست هم اون فرشته نجات ... فرشته ای که تصمیم گرفت نجاتم بده ...

عقل می گه از عشق ننویس ... آدم عاقل که عاشق نمی شه ...
عقل می گه از دوست دختر ننویس ... آدم عاقل که هوس باز نیست ...
عقل می گه از شتر ننویس ... حیوون که عقل نداره ...
عقل می گه از دلتنگی ننویس ... از غم ننویس ... از طلسم و نفرین ننویس ... آدم عاقل که تسلیم نمی شه ...

به دور و برم نگاه می کنم ... چی می بینم ؟ یه شتر که دوستمه ... یه تلفن که داره زنگ می زنه ...

به خودم نگاه می کنم ... حالا چی می بینم ؟ هنوز هیچی ... صدای تاپ تاپ قلبمو می شنوم ... توی این قلب یه فرشته هست که داره از تنگی دل من داد و فریاد می کنه ...

اینا یه قسمت بزرگ از من و زندگی منه ... عقل می گه به هیچ کدوم از اینا اهمیت ندم ...

شاید بشه قید شتر و تلفنو زد ... ولی دلم ...

دل ... تنها چیزی که با عقل مث کارد و پنیره ...

شهریار می گه :
با عقل آب عشق به یک جو نمی رود ... بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

آب و آتش ... عقل و عشق ...

حالا خانم فرشته نجات!!!
تو کدومو انتخاب می کنی ؟؟؟
آهان ... یادم نبود ... فرشته ها قدرت اختیار ندارند ... بذار خودم بگم ... تنها پل بین جهان مرئی و نامرئی ... عشق!!!

باور کنید خودمم تکلیف خودمو نمی دونم ... می شه عاشق موند و مقدس شد ... می شه عاقل بود و با شخصیت شد ...

---------------

کاپیتان داغون بود ... دل کاپیتان داشت از غصه می ترکید ... غصه ش بزرگ بود ... خیلی بزرگ ... اونقدر بزرگ که تو دل کاپیتان واسش جا نبود ... غصه زد بالا ... از تو دلش اومد و تو گلوش گیر کرد ... می خواست بترکه ... ولی کاپیتان اینو نمی خواست ... کاپیتان غصه شو دوست داشت ... شب و روزش با این غصه بود ... بهش عادت کرده بود ... این غصه تنها آرزوش بود ... آرزویی که می دونست هیچ وقت بهش نمی رسه ...
کاپیتان ورقاشو برداشت ... می خواست فال بگیره تا شاید دلش به حرف چرند پاسور خوش بشه ... روی زمین پهنشون کرد ... اما تک دل رو ندید ... گم شده بود ... حتا حرفای چرت و دلخوشکنک هم واسه درد کاپیتان درمون نشدند ...
کاپیتان دیگه اون کاپیتان همیشگی نبود ... اونی که از تاریکی گریزون بود حالا دیگه انتظار شب رو می گشید که تو ظلماتش کسی اشکاشو نبینه ... آره ... کاپیتان اما هنوز مغرور بود ...
کاپیتان سوار شترش شد و رفت به یه جای شلوغ ... جایی که شاید سرشو گرم کنه ... ولی تو اون شلوغی شتر و بارش گم شد ... کاپیتان خودشو گم کرد ... شترشو گم کرد ... کاپیتان این بار حتا غرورشو هم گم کرد ... ولی دلش همیشه همراهش بود ... غصه ش همیشه باهاش بود ... آرزوش هنوز تو دلش بود ...  
کاپیتان فراموش کرد که آدمه ... انسانیت از یادش رفت ... کاپیتان می خواست تلافی کنه ... خودش آرزو به دل بود که آرزو به دل یکی دیگه گذاشت ... اول خوشش اومد ... دلش خنک شد ... فکر کرد دیگه انتقام خودشو از سرنوشت گرفته ... یه مدت با مستی این انتقام گشت ... وقتی به خودش اومد فهمید بی شرف شده ... فهمید که روحش فقط به درد تکون دادن جسمش می خوره ... تف انداخت به این زندگی سگی ... خواست همه مسیر رفته رو برگرده ... برگشت ... توی راه زندگی و غرورشو پیدا کرد ... حتا شترش رو هم پیدا کرد ... ولی دلش نیومد غصه شو یه جایی گم و گور کنه ... آخه دوسش داشت ...
حالا دوباره کاپیتان غرور و غصه شو با هم داشت ... دوباره واسه گریه کردن منتظر سیاهی شب می موند ...
ولی اون تک دل پیدا نشد ... هیچ وقت پیدا نمی شه ... یه راه می مونه ... یه دست ورق جدید ... یه زندگی جدید ...

|+| نوشته شده توسط Melody در 2007/1/11 و ساعت 12:57  
 رو قلبم می زنم تابلوی ایست!!!

سلااااااااااااااااام ... چطورین ؟؟؟

دلم براتون شده بود اندازه یه مخ پاپتی ... چیه؟ چرا می زنین ؟؟؟ اگه مخ بزرگی داشت که می فهمید تو این سرما باید کفش بپوشه ... اصن این بشر ... هیچی ... ای بابا هیچی به خدا ... می خواستم بگم این بشر نیست که ... فرشته ست!(هی پاپتی جدی نگیر ... اگه اینو نمی گفتم که تیکه بزرگم گوشم بود ...)
---------------
هی می خوام یه چیزی بگم بخندین هی نمی شه ... اصن یه جورایی تیریپ افسردگی برداشتم ... دپرس می رم دانشگاه با استرس برمی گردم ...(استرس بی ربط بود ... می خواستم با دپرس جور شه
)بعدش این رفیقای بامرام به جای اینکه بپرسن چت شده به آدم تهمت می زنن که عاشق شدی و اینا ... اولش میان به قول شاعر می گن هین کج و راست می روی باز چه خورده ای بگو! بعدش می گن تو مست می عشقی ... هوشیار نخواهی شد! بابا مستی کدومه ... عشق کدومه ... خل شدم مگه ؟ دس بردارین ...
---------------
اینو بخونین :

خندیدم ... به راستی خندیدم ... به تو خندیدم ... نه برای تو ... ولی تو خودت یک چیزیت می شود! پرسیدی به چه می خندی ؟؟؟ خرانه چشم به دهانم دوخته بودی ... انتظار داشتی بگویم "حال می کنم که باهات رفیقم" ... کور خواندی ... یک جوری دست به سرت کردم که نفهمی به تو می خندیدم ... ناراحت شدی اما ... خوب به درک ... با آن ابروهای نصفه اخم کردی ... به خیال خودت از آن اخمهای شیرین ... ولی من خوشم نیامد ... فاصله گرفتم از تو ... باز ناراحت شدی ... باز به درک!

گفتی تمام خوبی های جهان در هیکل ریزه اتmp3  شده اند! خندیدم و گفتم دستگاهتونmp3  می خونه ؟ فکر نمی کردم این قدر تکنولوژیت پیشرفت کرده باشد!

التماس می کردی ... جزوه ام را می خواستی ... نمی دادم به این راحتی ها که! گرفتی ... پس آوردی ... با فک آویزان ... نگاه می کنم ... به هر صفحه جای قطره اشکی است ... می دانم جریان چیست ... ورق زدی و ورق زدی ... شماره تلفنم را ندیدی ... گناه داری ... آخی ... حیوونکی... درک این روزها چقدر مشتری دارد!!!

 

|+| نوشته شده توسط Melody در 2006/12/29 و ساعت 17:40