تبليغاتX
L&M
 آش...
پنشمبه تولد علی بود ... من و حسین و داوود هم دعوت بودیم ... غیر از ما محمد دادش علی هم بود که رانندگی می کرد ... بعد از کلی گشت و گذار و تیکه پرونی و کورس گذاشتن با دافای راننده تصمیم گرفتیم متفاوت باشیم ... واسه همین رفتیم قبرستون ... قبرستون اینجا هم که واقعن قبرستونه!... ساعت نزدیک ۱۰ بود ... ما هم بحثو کشونده بودیم طرف جن و اینا ... هی تعریف می کردیم هی می ترسیدیم ... البته من نمی ترسیدم ... شما که می شناسید منو ... بین اون پنج نفر فقط خودم آبادانی اصیل بودم ... حسین جلو نشسته بود چُت کرده بود ... ماها فقط صدای قورت دادن آب دهنشو می شنیدیم ... چند بار از پشت ترسوندیمش ولی از ترس بش نمی خندیدیم ... فک کردین از حسین می ترسیدیم ؟... نه بابا!... ترسمون از این بود که نکنه یه وقت یه صدای خنده اضافی از پشت سرمون بشنویم ...
از قبرستون رفتیم یه روستایی که به جرات می تونم بگم وحشی ترین افراد تاریخ بشر اونجا زندگی می کنن(البته اگه بشه اسمشونو بشر گذاشت) ... چراغ که اصلن!... جاده باریک ... این ور و اون ورم نخلستون!...تصور کنید!... باور کنید اگه یه نفر از اهالی اونجا اون موقع شب ما رو می دید کارمون تموم بود ...
محمد مثلن از همه مون بزرگتر بود ... الان داره خدمت می کنه ... بهش گفتم اگه بری از علفای کنار جاده بکنی برام بیاری هزار تومن بت می دم ... اونم که آخر ادعابود ... فک می کرد کاپیتان بلکه ... خلاصه با هزار تومن خرش کردیم ... پیاده شد رفت اون ور جاده که علف بکنه ... منم خودمو رسوندم پشت فرمون و فلنگو بستم ... من گاز می دادم حسین فرمونو گرفته بود ... خیلی خنده بود ... محمد بیچاره می ترسید داد بزنه ... یه صد و پنجا متری جلوتر وایسادم ... محمد مث فشفشه رسید به ماشین ... اگه کرنومتر می زدم معلوم می شد رکورد المپیکو جا به جا کرده ... چشماش باز مونده بود ... زبونشم بند اومده بود ... رنگش که تو اون تاریکی پیدا نبود ولی حتمن مث گچ شده بود ... بهش گفتم ها محمد؟تو که ترسو نبودی؟... گفت ترس؟... نه بابا!.. نگران بودم ماشینو بزنی تو نخلا! هزار تومنو بده!(همه ی اینا ر با لکنت می گفت)... بش گفتم علف کندی که بت پول بدم؟...
نشست پشت فرمون و طوری گاز داد که ده دیقه بعد مرکز شهر بودیم ...
کلی فاز داد ...
-------------------------

همیشه تو دانشگاه کلکل صدای گوشیه و تشخیص اینکه چه گوشیی از رده خارج شده ... یه لیستی تهیه کردیم به اسم لیست گوشی های جواد :

3310/6600/7610/6260/6270/3250/N70/N80
K310/W550/P910
A800/N620

N80 به در خواست من وارد لیست شد ... چون بابام داره بهم نمی ده ...
-------------------------

همیشه دوس داشتم یه گربه ی پشمالو داشته باشم ... ولی الان می فهمم که خودم  اسیر یه گربه ام ... البته این گربه اصلن پشمالو نیستاااااااا ... گربه هه اونقدر بزرگه که یه عالمه کوه و جنگل و کلی بیابون توش جا می شه ... به قول شاعر:

بچه ها این گربه هه ایران ماست!...

--------------------------

آدما می گن مرد که گریه نمی کنه!...ولی تو مث یه مرد گریه می کنی...
آدما می گن دنیا همینطور نمی مونه ... ولی تو مث یه مرد همینطوری می مونی...
آدما دیگه هیچی نگفتن...
رفتن!
/کورش کرم پور - جوان ۵۷ - شاعر آبادانی/
-------------------------

قلم رسام ذهنمو که به کاغذ وصل می کنم مث زلزله نگار تندتند یه چیزایی روی کاغذ می کشه ... وقتی دقیق می شی فک می کنی شبیه یه نوشته ست:

یکی بود یکی نبود ... هر کی بود منتظر اون یکی بود ... اون یکی معلوم نبود چه گوری بود ... مث وزن شعر من معلوم نبود کی به کی بود ... زیر گریه های گنبد کبود ... هر چی بینشون گذشت آبکی بود ... دل این یکی تو دست اون یکی ... مث اسباب بازی کودکی بود ... وقتی عمدن دلشو کوبید زمین ... گفت زکی! چه دلت هرتکی بود!... فک نکن کاپی دلش نشکسته ... قصه مون یه قصه ی راستکی بود ...

زمین لرزه ای با بزرگی خیلی درجه در مقیاس ریشتر چند وقت پیش دلم را لرزاند ...
کانون زلزله سواحل خلیج فارس اعلام شده است...
-------------------------

تا نیومدم اسپیکرو بکنم تو حلقت خودت خفش کن!

این جمله ای است که مکررن با اشکال مختلف و مفهوم فوق از زبان پدرم شنیده می شود ... دلیلش هم این است که ذهن امثال او برای شنیدن موسیقی جوان پسند امروز آماده نیست ... از معنی پوچ اشعار پرشین رپ که صرف نظر کنیم شیوه قرائت و بیان نامفهوم کلمات توسط خواننده برای کسانی که سالها با خواندن کشدار خواننده های قبل از انقلاب خو گرفته اند مانند عذاب الیم است ...

داریوش می گفت: عجب آشفته بازاریست دنیا ... میان آنچه باید باشد و نیست عجب بیهوده تکراریست دنیا...
فلاکت می گوید:شلوار راسته پامه به من بگو حرفیه؟... این وسط نوع شلوارم واسه تو فرقیه؟...

داریوش از دنیا می نالد و فلاکت همه ی انرژی خود را صرف بیرون دادن تراکی می کند با این مضمون که نمی خواهد مثل بقیه رپرها شلوار بگ بپوشد!...
خواننده امروز مراقب است که غریبه در محله اش شاخ بازی در نیاورد !... فحش می دهد فقط به این دلیل که بلد است و می تواند!... خواننده امروز گاهی خود را در زمره ی خدایان می داند! آنجا که دخترکی می گوید:
حالا می خوام همه بکنیدش پرستش ... چون میکروفون دست الهه ی رپ هستش ...
گاهی نیز از خاطراتش می گوید:
... سومین روز جلوی خونشون بم گفت برو زود تا ندیدنمون ...

مشتی چرت !

با وجود دانستن همه ی اینها باز هم سرمان را با ریتم انرژی زای پرشین رپ تکان می دهیم!...
-------------------------

خیلی وقته که با شتر حرف نزدم ... آخه گذاشتمش پیش کامپیوتر ... کامپیوترم که رمش دوسه هفته ای هست که سوخته!...
----------
ویرایش و تقسیم بندی به سبک پاپتی

یا علی...

|+| نوشته شده توسط Melody در 2007/2/17 و ساعت 12:51  
 ما رو باش!!!
سلام...

بهتره از اون حال و هوایی که وبلاگم چند وقت بود به خود گرفته بود در بیایم و بزنیم تو کار خاطره ... خاطره شخص خاصی نیستاااااااا ... منظورم اینه که می خوام خاطره تعریف کنم ... آخه این چن وقت خیلی اتفاق برام افتاد که حیفه تعریف نکنم ...

چارشمبه شب من به مامانم گفتم که فردا صب قبل از اینکه بره سر کار برام پول بذاره کنار که برم واریز کنم به حساب دانشگا ... آقا ما فرداش بیدار شدیم هر چی گوشه موشه های خونه رو جستجو کردیم هیچی پیدا نکردیم ... شاکی زنگ زدیم به مامان ... بنده خدا یادش رفته بود ... ولی بهم گفت لای فلان کتاب یه تراول صد تومنی هست برو اینو واریز کن تا بعدن  الله کریم (ترمای پیش می شد قبل از امتحانا پولو بدی)... خلاصه من و دوستام رفتیم بانک شعبه دانشگا که بانکو پولدار کنیم ... ولی بانکه اینقد خاطر خواه داشت که دیگه پولای ما رو نیاز نداشت ... ما هم از این سر شهر رفتیم مرکز شهر که شعبه مرکزی بریزیم ... رفتیم واریز کردیم و برگشتیم امور شهریه و یه دو ساعتی علاف بودیم و بالاخره تصمیم به بازگشت گرفتیم ... تو تاکسی برعکس همیشه از بس خسته بودیم بلوتوث بازی نکردیم ... فقط حسین گوشیشو در اورد یه فریاد زیر آب گذاشت که فاز بگیریم ... ساعت یک بعد از ظهر بود آفتاب مث شیلنگ می خورد پس کله م ... حسین که پیاده شد منم یه خورده جلو تر پیاده شدم ... در افکار جوانی خودم غرق بودم که تصمیم گرفتم یه sms بدم به یه نفر ... حالا هر چی می گشتم گوشیمو پیدا نمی کردم ... یا سید عباس!... گوشیم کو؟... خرفتم زده بود ... سراغ گوشیمو از سیدعباس خدابیامرز می گرفتم ... خلاصه هر چی اینور و اونور گشتم فایده نداشت ... آقام که از اداره برگشت بهم گفت چرا صورتت اینجوریه کاپیتان؟.. منم بدون هیچ گونه مقدمه چینی یهو گفتم گوشیمو گم کردم ... هاهاها ... بنده خدا چقد اعصابش خرد شد ... غذاشو تدتند خورد و ...

 آقام:تو عرضه نداری؟
من:نه
آقام:عمرن اگه برات گوشی بخرم...
من: یه جوری می گی انگار اینو برا من خریده بودی ... خودت N80 خریدی اینو پرت کردی رو من!
آقام:خلاصه آرزوی موبایلو باید به گور ببری!
من:چرا به گور ببرم؟... خودم که بزرگ شدم برا خودم N95 می خرم!...

آقام بگو من بگو که بالاخره دوتامون خوابمون برد ... خواب دیدم یارو راننده تاکسیه هی داره با گوشیم زنگ می زنه ژاپن و اسپانیا ... رفتم که با مشت بزنم تو گوشش ولی مشتم از گوشش رد شد ... هه!

شبش هر چی تو خیابونا گشتم فایده نداشت ... الان همه استخونام درده ... بد اعتیادیه ...

این از این ...

همون شب چون دامادمون شب آخری بود که پیشمون بود تصمیم گرفتیم بریم یه چرخی بزنیم ... سوار ماشین شدیم و با سرعت برق و باد رفتیم تا زیر پل خرمشهر و با سرعت برف و بارون برگشتیم ... دم در که رسیدیم چن تا از الواطای محله رو دیدیم که تا ما رو دیدن یهو غیب شدن ... دیدیم در خونه بازه ... یه دفه دیدم یه چیز گوشتکوب مانند اومد تو سرم ... آقام بود: خاک تو سرت در رو باز گذاشتی؟... من: نه والا به جون پاپتی ... با مهدی(دوماد) رفتیم دیدیم در داخلیه هم بازه ... بعد دیدیم ویدیو پرت شده وسط (نخندید ویدیو هم یه زمانی کاربرد داشت) ... دویدیم رفتیم تو بقیه اتاقا دیدیم همه جا اینجوریه ... هر چی کمد و دراور بود خالی کرده بودن نامردا ... اتاق منم همینجوری بود ... ولی اونجا به غیر از ساکم که جنسا رو ریخته بودن توش هیچی به دردشون نخورده بود ...
آقا ما همون موقع زنگ زدیم کلانتری ... سروانه اومد گفت کی رفتین بیرون؟...ما هم از روی smsی که موقع رفتن زده بودیم فهمیدیم ده دیقه به ده از خونه خارج شدیم ... ده ونیم هم خونه بودیم ... رییس نیرو انتظامی همون موقع زنگ زد به سروانه وقتی فهمید خونه ی کاپتانیناست گفت یا دزده رو می گیری یا من می دونم و تو ... حال کردم با سرهنگ ...
تا ساعت سه بعد از نصف شب داشتن انگشت نگاری می کردن ... من و مهدی هم تو حیاط دمبال سر نخ می گشتیم که یهو یه دسکش یه بار مصرف پیدا کردیم ... از اینا که باهاشون مو رنگ می کنن ... زرشک!... دسکش دستشون بوده ... اومدیم داخل گفتیم هوی عامو چیکار می کنی؟... دسکش دستشون بوده!... عاموهه:
داشتیم می گشتیم که یه لنگه دمپایی تو حیاط پیدا کردیم ... یه لنگه دیگشم بیرون اونجا که اون پسرا رو دیده بودیم پیدا کردیم ... پیش دمپاییه هم یه فیلتر سیگار وینستون تازه کشیده شده افتاده بود که معلوم بود یه آدم کم سن و سال و اعصابخورد کشیدش ... مدارک رو تسلیم مقامات قضایی کردیم و رفتیم که باز بگردیم ... خیلی چیزا پیدا کردیم ... یه تیکه از بخشنامه های بابام ... یه موش مرده ... یه قوطی ویسکی مچاله شده ... خسته نباشیم!..
نا مردا کلی چیز برده بودن ... دو سه تا سرویس طلا ... یه سرویس نقره ... یه عالمه پول ... لپ تاپ بابام ... دو تا دوربین ... وی سی دی پلیر ... رسیور ...
فرداش رفتم حمام وقتی اومدم بیرون دیدم سشوارم بردن ... مسخره نیس؟...
حالا به چن نفر شک داریم از جمله پاپتی ... چون لیاقت دمپایی پا کردن نداشته ... همون جا ولش کرده و فلنگو بسته ...

همه این اتفاقا پنشمبه افتاد ...

شمبه صب رفتم برا انتخاب واحد ... با خیال راحت بیس واحد با بروبکس ست کردیم و رفتیم که ثبت کنیم ... مال اونا ثبت می شد ولی مال من نمی شد ... می گفت بدهکاری ... حالا ساعت چند؟... دوازده و نیم!... ما هم هلک هلک برگشتیم خونه که مثلن پول برداریم ... اما هیشکی خونه نبود ... زنگ زدم به آقام گفتم پول می خوام بهم گفت تو روحت! فک کردی پول رومون گذاشتن؟...
خلاصه با یه بدبختی پول جور کردم رفتم واریز کردم و رفتم دانشگا ... ولی همه کلاسا پر شده بود ... الکترونیک که اصن بهم نرسید ... بقیه هم با هیشکدوم از بروبکس نیوفتادم ... نه نه ... تنظیم خانواده رو با بچه ها هستم...

این وضعیت ما تو این چند روز بود ... ما از فردای سرقت زندگی عادیمونو شروع کردیم ... یعنی جمبه ی مادی قضیه برامون مهم نبود ... ولی اینکه جرات کرده بودن اومده بودن تو خونه خیلی اعصابمو خورد می کرد ... تصور کنید : چن نفر با شلوار کردی و چفیه دارن تو وسایلم دس می کنن!

بذارین نمره های ترم یکمو بگم یه خورده بخندید:

زبان:۱۹
ادبیات:۱۵
فیزیک:۱۴
ریاضی:۱۲
سیستم عامل:۱۲
کارگاه بالاییه:۱۵
پاسکال:۸

خو بسه دیگه من برم ... خدافظ

|+| نوشته شده توسط Melody در 2007/2/8 و ساعت 13:19  
 طعم زندگی با چاشنی خون

 ... السلام علیک یا اباعبدالله ...

.::کربلا نشان داد که با شکیب در عطش کوتاه ٬ برای همیشه می توان تاریخ را سیراب کرد ::.

قطره ای از خون علی(ع) در وجود حسین (ع) کافی بود برای تجلی عشق ... حسین ... فرزند علی و فاطمه ... سبط رسول ...
حسین مرام پیغمبری را در خاندان محمد(ص)ثابت کرد که چو ابراهیم فرزندش را به قربانگاه برد ... ولی حسین کجا و ابراهیم کجا ... خداوند پاداش برتر را برای حسین کنار گذاشت ...
حسین تشنه بود ولی آب نمی خواست ... مایل بود به گونه ی دیگری عطش سرکش را فرو نشاند ...
عباس...
زخم می خورد و می تاخت ... تنها میان آن همه دیو ... سرمست از نزدیکی زمان ملاقات خداوند ... ناگهان دریافت که دستانش برای وفای به عهد از او پیشی گرفته اند ... شرف را به دندان گرفت و دوید ... ولی ناله کودکان در خیمه هرگز خاموش نشد ... لیش تاخر عباس؟
علی اکبر...
دل لیلا را با خود به میدان برد ... اشقیا حرمت سیمای رسول را پاس نداشتند ... آنقدر زخم زدند که ... لیلا در پی دلش به میدان دوید ... اکبرش را خندان دید ...
قاسم...
شباهتی به تازه دامادها نداشت ... لبخند بر لبش نمی نشست ... ولی می خواست بانویش را شاد کند ... عهد کرد تا خانه ی جدیدش رقص شمشیر کند ... به عهدش وفا کرد ... از بیرون خانه جدید صدای خش خش می شنید ... تعجب کرد ... بانویش که خلخال نبسته بود!...
علی اصغر...
هل من معین را که شنید دریافت که نوبت او شده ... خون در رگش به جوش آمد ... پدر را لبیک گفت و تیر را به سمت خود کشید ... با آن جاذبه جادویی آسمانی ... و حسین رو به درگاه خدایش کرد و گفت " خدایا از من بپذیر این قربانی کوچک را"...

گویا حسین برای تکمیل مظلومیتش باید همه را به چشم می دید ... خودش آخری بود ... وقتی او به کاروان مسافران آسمان پیوست ذوالجناح تنها شد ... تنهایی هراس انگیز ...

ایهاالشهدا!
شاد باشید و بر خود ببالید که در بزم احیای دین ٬ حسین ساقی بود ... ساقی شراب شهادت ... 

 ------------------
تصحیح توسط پاپتی

|+| نوشته شده توسط Melody در 2007/1/26 و ساعت 2:29