|
تمام شد ...
زندگی رسم خوشایندی نبود ... زندگی برای من چیزی بود که لب طاقچه عادت از یادم رفت ... زندگانی در سرشتم نبود ... به مغزم نمی رفت ... اکنون به جرم فراموشی ملامت می شوم ... فراموشی آنچه هرگز به خاطرم نبوده است ...
من نسیمی بودم که نه فرحی بخشید٬ نه زلفی را پریشان کرد ٬ و نه آنکه از آن دورها خبری آورد ... آمدم ٬ نوازش کردم و گذشتم ... بی خبر آمدم٬ بی اثر نوازش کردم و بی آب پشت سر می روم ... نام من تنها سو ء تفاهمی بود که گاه پیش می آمد و به سادگی برطرف می شد ... از من فقط همین نام باقی می ماند که آرام آرام در فضای مه آلود خیالتان محو خواهد شد ... می روم به درک که لایق بهتر از اسفل السافلین نیستم ... دوستان! جسارت کردم ... حق نداشتم لحظات شیرینتان را برای خواندن تراوشات یک ذهن مشوش بدزدم...دزدیدن لحظه ها هم دزدی است دیگر!... جای من اینجا نیست ... هر چند نخواستید احساس غربت کنم ... هر چند خانه ی شما خانه ی خودمان است ... ولی ... ولی ناف غربتی را با غربت بریدند ... به من بد نگذشت ... اما مهمان که این همه در جایی اطراق نمی کند ... بهتر است رو به دیوار بخوابم و به سرنوشت بسته و ممهورم بیاندیشم ... اینجا جای من نیست ... از هر دری گفتم ... بی ملاحظه ... ولی باور کنید انعکاس ذهنم بود ... نمی خواهم کسی غمگین باشد ... نمی خواهم ناله ی وجدانم افکار پریشانم را آشفته تر کند ... هر چه می خواهید بگویید که زخم زبانتان دلنشین است ... نپرسید چرا می روم ... بگذارید بگویم ... نه کنکور دارم و نه حرفهای ذهنم ته کشیده ... فقط می خواهم فکر کنم ... در خلوت!!! ... می روم ... حلالم کنید ... نام من رفته ست روزی بـر لب جانان به سهو اهـل دل را بوی جــان می آید از نامـــم هنوز
دست علی به همراتون ... یا حق ... دست نوشته های یک خواب زده ی چیز ...
سلام ...
ساعت سیستم یک و پنجاه دیقه ست ... من چرا نمی رم بخوابم؟... -------------------- -------------------- ساعت سیستم دو و هیوده دیقه ... بهتره من دیگه برم بخوابم ... |
STATUS IN YAHOO! MESSANGER
|

