|
Dreamlike Real...
سلام ---------- پلک هایم سنگین اند بانو...نزدیک است که فریبای خواب در آغوشم کشد...عجله کن!..مبادا عقب بمانی...می دانم راضی نمی شوی نشئگی شیرین خواب را از سرم بگیری حتی به بهانه ی لحظه ای تقارن ضربان قلبهامان...پس مگذار خواب ٬ حقیقتِ رؤیایی گرمای تنت را بدزدد...زود باش!...روحم را سخت بفشار که دیگر نای پرواز نداشته باشد...نمی خواهم بخوابم...می دانم نخواهی خوابید...می دانم روح بیچاره ام روی پشت بام تنها خواهد ماند...راضی نمی شوم روحت را ببینم که بغض کرده و باحسرت دستانت را می بیند که موهایم را نوازش می کنند...بگذار نزد هم باشیم...روح هامان و جسم هامان...پس در آغوشم بگیر و چشم بدوز به چشمانم تا برق نگاهت تا سپیده ی صبح خواب زده ام کند... پ ن: هنگام خواب٬ روح من از پشت بام خانه مان پا فراتر نمی گذارد...هنوز مانده تا ترقی وجودم... ---------- چقدر لذت بخش است که می دانم کسی ٬ کمی آن طرف تر...همه ی استعداد نوشتنش را به پای من می ریزد...و چقدر مایه ی تاسف است که نمی توانم آن همه زیبا بنویسم... ---------- برایت از انتخاب گفتم...انتخاب یکی از دو نور...حالا که فکرش را می کنم می بینم نور٬ نور است دیگر!..روشن می کند...زیاد هم سخت نیست... هرکس طریقی کرده طی پ ن۱: نورها اشخاص نیستند...افکارند... ---------- پ ن: اینبار همه ی متن خطاب به یک نفر بود... ---------- یاحق... |
STATUS IN YAHOO! MESSANGER
|

