|
Listen...
Am Sayin Goodbye...
رفت
آن سان که عمر می رود... رفت آن سان که مرگ بر شانه های اندوه می رود... آن که دلیل بودنمان بود ...رفت! ما می رویم ولی ...بود کسی را نابود نمی کنیم این است مرام مان! پ ن۱: خوب بودید برایمان...بد بودیم برایتان...می دانیم...بزرگید و ما کوچک!...حلال کنید... Left or Right, That's The Question...
سلام... تا به حال شده است که در خواب از افکار فیلسوفانه ات لذت ببری و به خودِ رویایی ات احسنت بگویی و قول بدهی که وقتی بیدار شدی هر چه گفته ای را روی کاغذ تکرار کنی؟..آن جاست که می فهمی چنین فیلسوف نمایی هایی فقط در خواب از تو بر می آید...چیزی به یادت نیست که به کاغذ بگویی!..تف به ذات خرابت نیم کره ی چپ!..کلن نصفه ی چپ آدمها خیلی اذیت می کند...کاری به آنها که قلبشان سمت راستشان است ندارم هااا...همین آدمهای نرمال را می گویم...نرمال که می گویم از نظر فیزیولوژیکی اش...چون از آن یکی نظر دیگر ٬ همه - به قول یک نفر - نانرمال (همان آنرمال) اند...چه می گفتم؟..نصفه ی چپ!...به قول یکی دیگر: "چیزی که چپ است حکمن راست نیست...کژی و ناراستی هم کلن مذمت شده است...یاعلی مددی!" ...پس چرا خدا قلب آدم را سمت چپ نهاد؟..اصلن آدم به خیال بد می افتد...یعنی فقط عشق آنهایی که عددشان به قاعده ی انگشتان دست هم نمی شود راست و درست است؟...پس من ِ چپ قلب چی؟..یعنی خدا در قلب من ننشسته؟..خدای من کجاست پس؟..(نیم ساعتی گذشت...دوباره می نویسم)...البت این جور چیزها که دو نفری هستند را باید از دید آن یکی نگاه کنی!..قلب من می شود سمت راست او٬ قلب او می شود سمت راست من!..عاقبت یافتم راز خلقت دل را... * خجسته باد نام علی اعلی که نیکوترین آفریدگان است... یاحق... Finding Love Through The Old Letters...
شادی هایمان یکه بود...مرا ببخش که دلتنگی ام در اسارت کلیشه است...مثل همه ی دلتنگ های دنیا: عکسهایی و نامه هایی و خاطره هایی...و اشکهایی!...ظهور من ٬ حضور تو ٬ تجلی عشق ٬ همه شایعه بود انگار...هر چند ایمان دارم به آغاز نزدیک فصل گرم...به ظهور!..ولی این فصل سرد امانم را بریده...به سکون افتاده ام...سکون نا آرام!.. پ ن۱: یک چیزی به دستم رسیده که هر وقت نگاهش می کنم دهان م سرویس می شود...اما هی نگاهش می کنم! About Everything...
سلام --- در عجب ام از مردمانی که افکارشان را در پی رفتارشان می کشانند عوض آنکه افکارشان توضیحی برای رفتارشان باشد... پ ن: این جمله بعد از صحبت با یک منکر خدا و پیغمبر (به قول خودش) به ذهنم رسید...برداشتی که من کردم این بود که او "دوست دارد خطا کند" پس خطا کردن را جایز می داند...در واقع علاقه ی او چارچوب راستی و درستی را مشخص می کند...جل الخالق!!! --- دوست دارم تا وقتی که من هستم هر چی که می خوای به من بگی...فقط به من...می خوام تا وقتی که من هستم ، تو دیگه نه دوست بخوای ، نه داداش ، نه آبجی ، نه غیره و ذلک!...همه ی اینا رو از من بخواه...کاری نکن که فک کنم نمی تونم کامل باشم برات!... پ ن۱: محاوره ای بعضی وقتا جواب می ده لامصب! --- حق مون باخت نبود...اگه حد اقل دروازبان اصلیمون بودش اینجوری نمی شد... --- سراپا اگـر زرد و پژمرده ایم/ولی دل به پاییـز نسپرده ایم پ ن: خدا بیامرزد قیصر خان را...نیکو شاعری بود... --- پ ن: احساس می کنم جای یک بند خالی ست...اما هر چه فکر می کنم یادم نمی آید! یاحق... Ideas
سلام... گزیده آثار شریعتی را می خواندم...آنجا که همه ی عقایدش را لیست کرده است...فکر کردم ایده ی جالبی است...به درد هم می خورد...شب اول قبر به نکیر و منکر آدرس وبلاگم را می دهم :دی...البته شریعتی اصول دین را به اندازه من مبسوط نکرده...هدف او را نمی دانم ولی هدف من فقط معرفی خودم و عقایدم است... من٬ محمد٬ متولد بهمن ماه ۱۳۶۸ماهشهر٬ اهل آبادان٬ دانشجوی سال دوم کامپیوتر آبادان٬ در خانواده ای زندگی می کنم که از همه بی سواد ترم و این خوب است برای من...پدر و مادری که برای اکثر سوالاتم جواب داشته اند...سرمایه ی بزرگی هستند...در خانه ی آنها من به اصولی معتقد شدم هر چند هیچ وقت اجباری نبود...موارد زیر را از صمیم قلب قبول دارم: ۱- به وحدانیت خداوند ایمان دارم...مسیح را پسر خدا نمی دانم و نیز ثنویت را نمی پسندم...وحدت وجود را به عنوان عقیده ای که در آن همه چیز مظهر وجود خداست قبول دارم اما همه چیز را خدا نمی دانم...که علی اعلی (ع) فرمود:"خدا در درون است نه به یگانگی٬ در بیرون است نه به بیگانگی!"... ۲- معتقدم به نبوت محمدمصطفی(ص) به عنوان آخرین فرستاده ی خداوند...و یقین دارم که آنچه گفت به او وحی شده از جانب خداوند بوده... ۳- می دانم که روز حسابی خواهد بود و باید جوابگو باشم...فکر نمی کنم زندگی در آن جهان یکنواخت باشد و عقیده دارم خداوند قادر تر از آن است که در ذهن بگنجد و تا بینهایت انواع متدها را برای کیفر و پاداش ما اجرا می کند... ۴- به ولایت علی مرتضی(ع) بعد از پیامبر یقین دارم و معتقدم علی نفس رسول است و شایسته ترین فرد برای جانشینی او...منشاء این عقیده تشیع والدین م نیست بلکه دلایل محکمی یافته ام که ولایت حضرت علی(ع) را تأیید می کند...حاضرم دانستنی هایم را در این باره در اختیار هر کسی بگذارم و مباحثه کنم...(دوستان سنی مذهبی هم دارم و به آنها احترام می گذارم...فکر می کنم اعتقاد به سه اصل اول دین اسلام کافی باشد برای پایداری به اصول دوستی و رفاقت) ۵- به ولایت عصر یقین دارم و ولایت سلسله وار عصر را در انحصار اهل بیت رسول می دانم...شیعه دوازده امامی هستم و حضرت حجت(عج) را به عنوان تنها ولی عصر می دانم (ولایت فقیه کلن رد شد) و ایمان دارم به ظهور ایشان و تحقق سرانجام ِ هبوط انسان یعنی عدل جهانی...و نیز می توانم ثابت کنم که امام زمان(عج) فرزند امام حسن عسکری(ع) ست... ۶- تصوف را دوست دارم نه به عنوان یک یا چند فرقه...بلکه عرفان راه یافته به قلب را تصوف می نامم...آنجایی که صوفی فقط حق تعالی را می بیند...لزومی نمی بینم که پیرو فرقه هایی باشم که هر کدام خود را به حق و نائب امام زمان می دانند...عرفان هر کس مختص خود اوست...عرفان من هم... ۷- عشق را تنها محتوای قابل پیگیری زندگی بشر می دانم...انسان به این دنیا آمده تا عاشق شود...عشق به در و دیوار هم در نوع خود ستودنی ست... ۸- مکان خدای هر کس در دل اوست و بزرگی خدای هر کس به اندازه ی بزرگی دل اوست...بزرگترین خدای دنیا٬ خدای علی ست... ۹- به نداهای درونم ایمان دارم و به آنها گوش می دهم...نداهای درون٬ انعکاس نور خداست...نداهای شیطان٬ نداهای بیرون است!.. ۱۰- قلم...تنها راه اشتراک عقاید و گفتن حرفهایم...بعضی از اینهایی که می نویسم را اگر به کسی بگویم به عقلم شک می کند... اینها عقاید ده گانه ی زندگی من اند...سعی می کنم زندگی ام را بر پایه ی اینها بگذرانم...انسان گوشه گیری نیستم...از دوستانم بپرسید...به استادیوم می روم و گلوی خودم را پاره می کنم:دی...موسیقی با صدای بلند گوشه ای از زندگی من است...تی-شرتی دارم که هر وقت می پوشمش اضطراب بازداشت شدن ولم نمی کند...اصلن اینهایی که گفتم به تیپ من نمی خورد...اما این تضاد را دوست دارم...دلیلش را هم نمی دانم...البته این تضاد را شمایی که اینجا هستید نمی بینید...اما یک کمی وجدانم معذب بود... پ ن: تاثیری که از شریعتی گرفته ام را کتمان نمی کنم ولی اشتراک بعضی عقاید من و دکتر به معنی کپی برداری یا نشر مطالب به زبان دیگر نیست... Not Hidden Cam
روی تخت می نشینم...پدرم سه بار می رود و می آید و می پرسد" جریان چیست؟"...نمی دانستم نشستن روی تخت این همه غیر عادی جلوه می کند!... کمی بعد صدای گوشی ام را می شنوم و مثل دیوانه ها به سمتش شیرجه می روم...یک نفر بیکار است!...گوشی را در جیب شلوارم می گذارم و اینبار دراز می کشم که تابلو نباشد...شکم ام قار و قور می کند...اول فکر می کنم ویبره ی گوشی ام است...نمی دانم چرا دو روز است همه چیز را ارتباط و سیگنال و اینها می بینم...مادرم گیر داده است که"برو دکتر ببین چرا توی گوش چپ ات صدا می آید!"...سرش فریاد می زنم:"نمی خواهم!"...می گوید:"چرا غیر عادی شدی؟"...خدا را شکر می کنم که می داند روزه ام و مصرفی نداشتم...این دو روز زندگی ام از عاقبت یزید بد تر بوده است...آرزو می کنم که یک نفر با نیش باز بیاید٬ یک دستش را روی شانه ام بگذارد و با آن یکی دستش به یک جایی اشاره کند و بگوید:"لبخند بزنید!...شما در مقابل دوربین مخفی هستید!!"...مادرم می گوید:"مامان برو آشغال ها را بگذار دم در!"...محل نمی دهم...با موبایل یک عکس از خودم می گیرم و ترانسفرش می کنم به کامپیوتر...بعد با فتوشاپ یک خط قرمز دور صورتم می کشم...بعد هم با همان رنگ قرمز قطرهای بیضی را روی صورتم می کشم...فقط آنجایی که چشمهایم هستند نمی کشم...آخر یک زمانی این چشمهای درشت خاطرخواه داشتند!...فکر می کنم حالا که ندارند بگذار قرمزشان کنم!...به طرز وحشیانه ای قرمزشان می کنم...چشمهای عکس قرمز می شوند و چشمهای خودم پر از اشک...اگر پنج دقیقه همینجور اشک بیاید چشمهای خودم هم قرمز می شوند...و بعد همه مطمئن می شوند که یک چیزی مصرف کردم!...دیگر اذان گفته...مادرم گیر می دهد بیا شیر بخور...خیلی دوست دارم بروم ولی با چشمهای قرمزم چه کار کنم؟...پدرم دیگر آشغال ها را گذاشته است دم در و دارد نماز می خواند...می خواهم نماز بخوانم ولی یادم می افتد که با خدا قهرم...دیگر چشمهایم مهم نیستند...می روم که شیر بخورم... ...The Lord Of The Silence
به سکوت گوش فرا دهیم، که از علی سخن می گوید...او با علی آشناتر است...
"دکتر علی شریعتی" Abodan!!!
سِلام... ئی پسته باید با لهجه آبودانی بوخونین :دی ...فِقط خواهشن مث ئی بازیگِرا نِشین که فک می کنن تِمام زبونای زنده ی دنیایه بلِدن صحبت کنن٬ آخِرشم تِر می زنن! مو آبودانیُم...آبودان دنیا نِیومِدُمااااا...خو ئی جنگ لامصّب همه مونه در به در کرد...وِلی با مهر ثبت احوال آبودان رو عکس شناسنامه م حال می کُنُم...عشق می کُنُم که وقتی با تلفن حرف می زِنُم٬ یارو می فهمه عینک ری-بن رو چِشِمه!...لهجه مون تابلوئه خو!...اصن بی خیال ئی بحث شو...شما چی کار عشق و حال شخصی مو دارین؟؟...والا!! ---------- ئی جوری شعر مُنه نِخون یاحق... Me!!
سلام ---------- به سر ابن بشر فکری زد پ ن1: بسم الله الرحمن الرحیم این پست را مدت ها پیش نوشته بودم... ---------- یاحق... Born In Cyber Space...
سلام... یک سال پیش٬ وقتی که زمین همین جای مسیر نگهبانی اش از خورشید بود٬ سنگینی افکاری که ذهنم مدت ها آبستن شان بود و حجم احساسی که محبوس در دلم بود به حدی رسید که دیگر وجودم توان تحمل نداشت...فکر و حس به قلم رسید و وجود فارغ شد...حالا کودکِ فکر و حس را در محیطی می پرورم که به دور از آلایش است...صفحه ی مجازی مثل کاغذ نیست که خط خوردگی روی آن تا ابد ماندگار باشد...اینجا می شود جبران کرد بی آن که اثری از اشتباه بماند....و این خوب است! پ ن: وبلاگ من فقط یه سالشه...کادو هم نیاوردین خیالی نیس...نمی فهمه که! یاحق... Constraint...
سلام... در مقایسه ی وجود انسان و حیوان می گویند انسان عقل دارد و اختیار...اما این چه اختیاری ست که لذت دیگری آغازت می کند و اراده و حکمت یکی دیگر پایانت می دهد؟...پایانی که نمی دانی کی فرا می رسد!...شاید حالا و شاید.....(حقیقی بودن زمان حتی نمی گذارد حدس بزنیم...از میان شروع و پایان هر لحظه٬ می شود بی نهایت لحظه ی دیگر بیرون کشید)... این ها همه کشمکش های احزاب چپ و راست مغزم است...اما دلم آن گوشه نشسته و با خدا پچ پچ می کند: خداوندا! سپاسگزارم...و دوستت دارم... ---------- وقتی آویزونم...اون بالا... پ ن: خواهرم می گفت بذار اونقدر قد بکشی که یه نفر زیر سایه ت جا بشه...من بزرگ شدم بالاخره یا نه؟؟؟ یاحق... Sir!..Giveback My Princess To Me Plz...
سلام... می دانم چرا در روز مرد به این همه نامرد مثل من کادو می دهند و می گویند روزت مبارک!!..آخر ما کجایمان شبیه مرد است(می گویم مرد!..نمی گویم مردها...چون مرد یکتاست...مثل خدا)...فقط بلدیم سالروز آمدنش به هم کادو بدهیم و سالروز رفتنش گریه کنیم و افسوس بخوریم که چرا دیگر علی نداریم...ولی آیا به راستی می دانیم چرا علی را عاشقانه می پرستیم؟.. آیا فقط به خاطر واقعه ی خیبر و هلاکت عمروبن عبدود است که دوستش داریم؟...آری دیگر!!..اما دوست داشتن بدون شناخت به هیچ نمی ارزد...بدانیم که را دوست داریم...بدانیم ولی خدا کیست...اصلن مگر ما به درستی می دانیم خود خدا کیست؟!؟!! ---------- سلام آقا... با تقدیم احترام ---------- نمی دونم نیش باز من بین اون همه چشم گریون چی می خواست...آبجی بزرگه هم رفت پی زندگی ش...به سلامتی... ---------- یاحق... Dreamlike Real...
سلام ---------- پلک هایم سنگین اند بانو...نزدیک است که فریبای خواب در آغوشم کشد...عجله کن!..مبادا عقب بمانی...می دانم راضی نمی شوی نشئگی شیرین خواب را از سرم بگیری حتی به بهانه ی لحظه ای تقارن ضربان قلبهامان...پس مگذار خواب ٬ حقیقتِ رؤیایی گرمای تنت را بدزدد...زود باش!...روحم را سخت بفشار که دیگر نای پرواز نداشته باشد...نمی خواهم بخوابم...می دانم نخواهی خوابید...می دانم روح بیچاره ام روی پشت بام تنها خواهد ماند...راضی نمی شوم روحت را ببینم که بغض کرده و باحسرت دستانت را می بیند که موهایم را نوازش می کنند...بگذار نزد هم باشیم...روح هامان و جسم هامان...پس در آغوشم بگیر و چشم بدوز به چشمانم تا برق نگاهت تا سپیده ی صبح خواب زده ام کند... پ ن: هنگام خواب٬ روح من از پشت بام خانه مان پا فراتر نمی گذارد...هنوز مانده تا ترقی وجودم... ---------- چقدر لذت بخش است که می دانم کسی ٬ کمی آن طرف تر...همه ی استعداد نوشتنش را به پای من می ریزد...و چقدر مایه ی تاسف است که نمی توانم آن همه زیبا بنویسم... ---------- برایت از انتخاب گفتم...انتخاب یکی از دو نور...حالا که فکرش را می کنم می بینم نور٬ نور است دیگر!..روشن می کند...زیاد هم سخت نیست... هرکس طریقی کرده طی پ ن۱: نورها اشخاص نیستند...افکارند... ---------- پ ن: اینبار همه ی متن خطاب به یک نفر بود... ---------- یاحق... The Glassy Kiss...
دست تکان دادی از دور برای من لابد جز من که کسی نبود نزدیک شدم خندیدی پس برای خودم دست تکان می دادی!! قصد بوسه کردیم اما لب هایت چه سردند بانو! چرا زبانت به دندانهایم نمی خورد؟ پس چرا دست در موهایم نمی کنی؟ مگر برای من دست تکان نمی دادی بانو؟؟؟ بغض کردی قطره اشکی از آن گوشه راه نجاتی یافت و سکوت... با دستت آرام شیشه را لمس کردی پنجره ی اتوبوس شاید مهم نیست هر چه باشد بین ماست اکنون اشک دیگر به چانه ات رسیده دارد می افتد...افتاد! عصبی نیستم اما دلم می خواهد با سر بکوبم به شیشه!! پنجره ی اتوبوس شاید مهم نیست هر چه باشد بین ماست اکنون روزی خواهم کوبید اما نترس بانو هر وقت عزم کوبیدن کردم خواهم گفت: "کمی آن طرف تر بایست مبادا خرده شیشه بخواهد تلافی کند!!" پ ن1: اگه دقت می کردم شیشه رو می دیدم...ولی حالا که ندیدم مهم نیست...با سر می رم تو شیشه :دی... پ ن۲: حاشیه کاغذ خیلی قروقاطیه... Untitled...
سلام
----------- هر بار قبل از نوشتن مطلب مدت زیادی را صرف خط خطی کردن حاشیه کاغذ می کنم...خط خطی هایی که گاه به اشکال و حروف معنا داری می مانند که برگرفته از جریان فکری آن روز هستند...از آنهایی نیستم که قلبی را نقاشی می کنند که هدف تیری ست یا نام شخصی را می نویسند که ملکه ذهنشان است...با این حال از زاویه همین خطوط می شود به اعماق ذهنم دست کشید...نوار مغز هستند یک جورهایی...نه ٬ نوار ذهن...برای اینکه بدانید می گویم: نوشته هایم امشب موازی با خطوط افقی ست که آن بالا کشیدم...روز آرامی بود... عشق یه باغ بزرگه که در و پیکر داره...از فنس هم نمی شه پرید...باید از درش بری تو...اما همینجوری الکی که راهت نمی دن!...ولی خب اگه آشنا ماشنا داشته باشی می شه یه کاریش کرد...لازم نیست دنبال یه پارتی ملکوتی بگردی...دست همینی که دوسش داری رو بگیر و برو تو... خواستم بگوبم فاطمه(س) دختر خدیجه بزرگ(س) است ٬ دیدم که فاطمه نیست ... فاطمه٬ فاطمه است!! دکتر علی شریعتی من از ۲۶ خرداد تا ۹ تیر امتحان دارم...توی این چند روز از هر چی جزوه بود کپی گرفتم...چون خودم این ترم یا سر کلاس نرفتم یا اگه رفتم جزوه ننوشتم...به حر حال٬ احتمالن منو تا نهم حتی تو کامنتینگ هم نمی بینید(چته بابا گفتم احتمالن!!)...برام دعا کنید که حداقل مشروط نشم :دی... یاحق... خواستن یا نخواستن...مسئله این است...
سلام بچه ها...
---------- ---------- ---------- در کون و مکان هیچ نبینم جز عشق...پیدا و نهان هیچ نبینم جز عشق یاحق... بیاید به استقبالم...
سلام...
در این مدت طولانی باز هم نشد خوب فکر کنم...فرصت نبود...عجالتن در این فرصت کم به سهراب فکر کردم...فکر کردم هر چه باشد او عقلش از من بیشتر است!..وقتی می گوید زندگی رسم خوشایندی ست حتمن هست دیگر!..ما را چه به کل کل با سهراب سپهری!!! پاپتی / جوجوتیتی / ممد / مریم / شرور / حمومی / ترمه / شتر / سیاوش / من و اون / نوشین / چلچله / نسرین تمام شد ...
زندگی رسم خوشایندی نبود ... زندگی برای من چیزی بود که لب طاقچه عادت از یادم رفت ... زندگانی در سرشتم نبود ... به مغزم نمی رفت ... اکنون به جرم فراموشی ملامت می شوم ... فراموشی آنچه هرگز به خاطرم نبوده است ...
من نسیمی بودم که نه فرحی بخشید٬ نه زلفی را پریشان کرد ٬ و نه آنکه از آن دورها خبری آورد ... آمدم ٬ نوازش کردم و گذشتم ... بی خبر آمدم٬ بی اثر نوازش کردم و بی آب پشت سر می روم ... نام من تنها سو ء تفاهمی بود که گاه پیش می آمد و به سادگی برطرف می شد ... از من فقط همین نام باقی می ماند که آرام آرام در فضای مه آلود خیالتان محو خواهد شد ... می روم به درک که لایق بهتر از اسفل السافلین نیستم ... دوستان! جسارت کردم ... حق نداشتم لحظات شیرینتان را برای خواندن تراوشات یک ذهن مشوش بدزدم...دزدیدن لحظه ها هم دزدی است دیگر!... جای من اینجا نیست ... هر چند نخواستید احساس غربت کنم ... هر چند خانه ی شما خانه ی خودمان است ... ولی ... ولی ناف غربتی را با غربت بریدند ... به من بد نگذشت ... اما مهمان که این همه در جایی اطراق نمی کند ... بهتر است رو به دیوار بخوابم و به سرنوشت بسته و ممهورم بیاندیشم ... اینجا جای من نیست ... از هر دری گفتم ... بی ملاحظه ... ولی باور کنید انعکاس ذهنم بود ... نمی خواهم کسی غمگین باشد ... نمی خواهم ناله ی وجدانم افکار پریشانم را آشفته تر کند ... هر چه می خواهید بگویید که زخم زبانتان دلنشین است ... نپرسید چرا می روم ... بگذارید بگویم ... نه کنکور دارم و نه حرفهای ذهنم ته کشیده ... فقط می خواهم فکر کنم ... در خلوت!!! ... می روم ... حلالم کنید ... نام من رفته ست روزی بـر لب جانان به سهو اهـل دل را بوی جــان می آید از نامـــم هنوز
دست علی به همراتون ... یا حق ... دست نوشته های یک خواب زده ی چیز ...
سلام ...
ساعت سیستم یک و پنجاه دیقه ست ... من چرا نمی رم بخوابم؟... -------------------- -------------------- ساعت سیستم دو و هیوده دیقه ... بهتره من دیگه برم بخوابم ... آش...
پنشمبه تولد علی بود ... من و حسین و داوود هم دعوت بودیم ... غیر از ما محمد دادش علی هم بود که رانندگی می کرد ... بعد از کلی گشت و گذار و تیکه پرونی و کورس گذاشتن با دافای راننده تصمیم گرفتیم متفاوت باشیم ... واسه همین رفتیم قبرستون ... قبرستون اینجا هم که واقعن قبرستونه!... ساعت نزدیک ۱۰ بود ... ما هم بحثو کشونده بودیم طرف جن و اینا ... هی تعریف می کردیم هی می ترسیدیم ... البته من نمی ترسیدم ... شما که می شناسید منو ... بین اون پنج نفر فقط خودم آبادانی اصیل بودم ... حسین جلو نشسته بود چُت کرده بود ... ماها فقط صدای قورت دادن آب دهنشو می شنیدیم ... چند بار از پشت ترسوندیمش ولی از ترس بش نمی خندیدیم ... فک کردین از حسین می ترسیدیم ؟... نه بابا!... ترسمون از این بود که نکنه یه وقت یه صدای خنده اضافی از پشت سرمون بشنویم ...
از قبرستون رفتیم یه روستایی که به جرات می تونم بگم وحشی ترین افراد تاریخ بشر اونجا زندگی می کنن(البته اگه بشه اسمشونو بشر گذاشت) ... چراغ که اصلن!... جاده باریک ... این ور و اون ورم نخلستون!...تصور کنید!... باور کنید اگه یه نفر از اهالی اونجا اون موقع شب ما رو می دید کارمون تموم بود ... محمد مثلن از همه مون بزرگتر بود ... الان داره خدمت می کنه ... بهش گفتم اگه بری از علفای کنار جاده بکنی برام بیاری هزار تومن بت می دم ... اونم که آخر ادعابود ... فک می کرد کاپیتان بلکه ... خلاصه با هزار تومن خرش کردیم ... پیاده شد رفت اون ور جاده که علف بکنه ... منم خودمو رسوندم پشت فرمون و فلنگو بستم ... من گاز می دادم حسین فرمونو گرفته بود ... خیلی خنده بود ... محمد بیچاره می ترسید داد بزنه ... یه صد و پنجا متری جلوتر وایسادم ... محمد مث فشفشه رسید به ماشین ... اگه کرنومتر می زدم معلوم می شد رکورد المپیکو جا به جا کرده ... چشماش باز مونده بود ... زبونشم بند اومده بود ... رنگش که تو اون تاریکی پیدا نبود ولی حتمن مث گچ شده بود ... بهش گفتم ها محمد؟تو که ترسو نبودی؟... گفت ترس؟... نه بابا!.. نگران بودم ماشینو بزنی تو نخلا! هزار تومنو بده!(همه ی اینا ر با لکنت می گفت)... بش گفتم علف کندی که بت پول بدم؟... نشست پشت فرمون و طوری گاز داد که ده دیقه بعد مرکز شهر بودیم ... کلی فاز داد ... ------------------------- همیشه تو دانشگاه کلکل صدای گوشیه و تشخیص اینکه چه گوشیی از رده خارج شده ... یه لیستی تهیه کردیم به اسم لیست گوشی های جواد : 3310/6600/7610/6260/6270/3250/N70/N80 N80 به در خواست من وارد لیست شد ... چون بابام داره بهم نمی ده همیشه دوس داشتم یه گربه ی پشمالو داشته باشم ... ولی الان می فهمم که خودم اسیر یه گربه ام ... البته این گربه اصلن پشمالو نیستاااااااا ... گربه هه اونقدر بزرگه که یه عالمه کوه و جنگل و کلی بیابون توش جا می شه ... به قول شاعر: بچه ها این گربه هه ایران ماست!... -------------------------- آدما می گن مرد که گریه نمی کنه!...ولی تو مث یه مرد گریه می کنی... قلم رسام ذهنمو که به کاغذ وصل می کنم مث زلزله نگار تندتند یه چیزایی روی کاغذ می کشه ... وقتی دقیق می شی فک می کنی شبیه یه نوشته ست: یکی بود یکی نبود ... هر کی بود منتظر اون یکی بود ... اون یکی معلوم نبود چه گوری بود ... مث وزن شعر من معلوم نبود کی به کی بود ... زیر گریه های گنبد کبود ... هر چی بینشون گذشت آبکی بود ... دل این یکی تو دست اون یکی ... مث اسباب بازی کودکی بود ... وقتی عمدن دلشو کوبید زمین ... گفت زکی! چه دلت هرتکی بود!... فک نکن کاپی دلش نشکسته ... قصه مون یه قصه ی راستکی بود ... زمین لرزه ای با بزرگی خیلی درجه در مقیاس ریشتر چند وقت پیش دلم را لرزاند ... تا نیومدم اسپیکرو بکنم تو حلقت خودت خفش کن! این جمله ای است که مکررن با اشکال مختلف و مفهوم فوق از زبان پدرم شنیده می شود ... دلیلش هم این است که ذهن امثال او برای شنیدن موسیقی جوان پسند امروز آماده نیست ... از معنی پوچ اشعار پرشین رپ که صرف نظر کنیم شیوه قرائت و بیان نامفهوم کلمات توسط خواننده برای کسانی که سالها با خواندن کشدار خواننده های قبل از انقلاب خو گرفته اند مانند عذاب الیم است ... داریوش می گفت: عجب آشفته بازاریست دنیا ... میان آنچه باید باشد و نیست عجب بیهوده تکراریست دنیا... داریوش از دنیا می نالد و فلاکت همه ی انرژی خود را صرف بیرون دادن تراکی می کند با این مضمون که نمی خواهد مثل بقیه رپرها شلوار بگ بپوشد!... مشتی چرت ! با وجود دانستن همه ی اینها باز هم سرمان را با ریتم انرژی زای پرشین رپ تکان می دهیم!... خیلی وقته که با شتر حرف نزدم ... آخه گذاشتمش پیش کامپیوتر ... کامپیوترم که رمش دوسه هفته ای هست که سوخته!... یا علی... ما رو باش!!!
سلام...
بهتره از اون حال و هوایی که وبلاگم چند وقت بود به خود گرفته بود در بیایم و بزنیم تو کار خاطره ... خاطره شخص خاصی نیستاااااااا ... منظورم اینه که می خوام خاطره تعریف کنم ... آخه این چن وقت خیلی اتفاق برام افتاد که حیفه تعریف نکنم ... چارشمبه شب من به مامانم گفتم که فردا صب قبل از اینکه بره سر کار برام پول بذاره کنار که برم واریز کنم به حساب دانشگا ... آقا ما فرداش بیدار شدیم هر چی گوشه موشه های خونه رو جستجو کردیم هیچی پیدا نکردیم آقام:تو عرضه نداری؟ آقام بگو من بگو که بالاخره دوتامون خوابمون برد ... خواب دیدم یارو راننده تاکسیه هی داره با گوشیم زنگ می زنه ژاپن و اسپانیا ... رفتم که با مشت بزنم تو گوشش ولی مشتم از گوشش رد شد شبش هر چی تو خیابونا گشتم فایده نداشت ... الان همه استخونام درده ... بد اعتیادیه این از این ... همون شب چون دامادمون شب آخری بود که پیشمون بود تصمیم گرفتیم بریم یه چرخی بزنیم ... سوار ماشین شدیم و با سرعت برق و باد رفتیم تا زیر پل خرمشهر و با سرعت برف و بارون برگشتیم ... دم در که رسیدیم چن تا از الواطای محله رو دیدیم که تا ما رو دیدن یهو غیب شدن ... دیدیم در خونه بازه ... یه دفه دیدم یه چیز گوشتکوب مانند اومد تو سرم ... آقام بود: خاک تو سرت در رو باز گذاشتی؟... من: نه والا به جون پاپتی همه این اتفاقا پنشمبه افتاد ... شمبه صب رفتم برا انتخاب واحد ... با خیال راحت بیس واحد با بروبکس ست کردیم و رفتیم که ثبت کنیم ... مال اونا ثبت می شد ولی مال من نمی شد ... می گفت بدهکاری ... حالا ساعت چند؟... دوازده و نیم!... ما هم هلک هلک برگشتیم خونه که مثلن پول برداریم ... اما هیشکی خونه نبود ... زنگ زدم به آقام گفتم پول می خوام بهم گفت تو روحت! فک کردی پول رومون گذاشتن؟... این وضعیت ما تو این چند روز بود ... ما از فردای سرقت زندگی عادیمونو شروع کردیم ... یعنی جمبه ی مادی قضیه برامون مهم نبود ... ولی اینکه جرات کرده بودن اومده بودن تو خونه خیلی اعصابمو خورد می کرد ... تصور کنید : چن نفر با شلوار کردی و چفیه دارن تو وسایلم دس می کنن! بذارین نمره های ترم یکمو بگم یه خورده بخندید: زبان:۱۹ خو بسه دیگه من برم ... خدافظ طعم زندگی با چاشنی خون
... السلام علیک یا اباعبدالله ... .::کربلا نشان داد که با شکیب در عطش کوتاه ٬ برای همیشه می توان تاریخ را سیراب کرد ::. قطره ای از خون علی(ع) در وجود حسین (ع) کافی بود برای تجلی عشق ... حسین ... فرزند علی و فاطمه ... سبط رسول ... گویا حسین برای تکمیل مظلومیتش باید همه را به چشم می دید ... خودش آخری بود ... وقتی او به کاروان مسافران آسمان پیوست ذوالجناح تنها شد ... تنهایی هراس انگیز ... ایهاالشهدا! ------------------ قصه از غصه بگیم ...
گاهی اوقات آدم مجبور می شه به خاطر کسی که براش عزیزه عهدشکنی بکنه ... از تو آرشیو اولین پستمو بخونید ... اوائل توی این وبلاگ کسی سراغ عقلو نمی گرفت ... خودم اینو خواسته بودم ... ولی ... ولی یه تلنگر کافی بود که بفهمم عقل که نباشه جون در عذابه ...
پستای قبلی واقعن باعث تاسفه ... اولش خواستم پاکشون کنم ... ولی گفتم بذار باشن تا حال و هوای وبلاگو قبل از عمل و بعد از عمل با هم مقایسه کنید ... خوب البته نباید خودمو ملامت کنم ... اون موقع عقلی نبود ... اگر هم بود بیدارگری نبود ... اگر هم بود چیزی نمی گفت ... همه اینا کمبود امکاناته دیگه ... حالا هم عقل هست هم اون فرشته نجات ... فرشته ای که تصمیم گرفت نجاتم بده ... عقل می گه از عشق ننویس ... آدم عاقل که عاشق نمی شه ... به دور و برم نگاه می کنم ... چی می بینم ؟ یه شتر که دوستمه ... یه تلفن که داره زنگ می زنه ... به خودم نگاه می کنم ... حالا چی می بینم ؟ هنوز هیچی ... صدای تاپ تاپ قلبمو می شنوم ... توی این قلب یه فرشته هست که داره از تنگی دل من داد و فریاد می کنه ... اینا یه قسمت بزرگ از من و زندگی منه ... عقل می گه به هیچ کدوم از اینا اهمیت ندم ... شاید بشه قید شتر و تلفنو زد ... ولی دلم ... دل ... تنها چیزی که با عقل مث کارد و پنیره ... شهریار می گه : آب و آتش ... عقل و عشق ... حالا خانم فرشته نجات!!! باور کنید خودمم تکلیف خودمو نمی دونم ... می شه عاشق موند و مقدس شد ... می شه عاقل بود و با شخصیت شد ... --------------- کاپیتان داغون بود ... دل کاپیتان داشت از غصه می ترکید ... غصه ش بزرگ بود ... خیلی بزرگ ... اونقدر بزرگ که تو دل کاپیتان واسش جا نبود ... غصه زد بالا ... از تو دلش اومد و تو گلوش گیر کرد ... می خواست بترکه ... ولی کاپیتان اینو نمی خواست ... کاپیتان غصه شو دوست داشت ... شب و روزش با این غصه بود ... بهش عادت کرده بود ... این غصه تنها آرزوش بود ... آرزویی که می دونست هیچ وقت بهش نمی رسه ... رو قلبم می زنم تابلوی ایست!!!
سلااااااااااااااااام ... چطورین ؟؟؟ دلم براتون شده بود اندازه یه مخ پاپتی ... چیه؟ چرا می زنین ؟؟؟ اگه مخ بزرگی داشت که می فهمید تو این سرما باید کفش بپوشه ... اصن این بشر ... هیچی ... ای بابا هیچی به خدا ... می خواستم بگم این بشر نیست که ... فرشته ست!(هی پاپتی جدی نگیر ... اگه اینو نمی گفتم که تیکه بزرگم گوشم بود ...) خندیدم ... به راستی خندیدم ... به تو خندیدم ... نه برای تو ... ولی تو خودت یک چیزیت می شود! پرسیدی به چه می خندی ؟؟؟ خرانه چشم به دهانم دوخته بودی ... انتظار داشتی بگویم "حال می کنم که باهات رفیقم" ... کور خواندی ... یک جوری دست به سرت کردم که نفهمی به تو می خندیدم ... ناراحت شدی اما ... خوب به درک ... با آن ابروهای نصفه اخم کردی ... به خیال خودت از آن اخمهای شیرین ... ولی من خوشم نیامد ... فاصله گرفتم از تو ... باز ناراحت شدی ... باز به درک! گفتی تمام خوبی های جهان در هیکل ریزه اتmp3 شده اند! خندیدم و گفتم دستگاهتونmp3 می خونه ؟ فکر نمی کردم این قدر تکنولوژیت پیشرفت کرده باشد! التماس می کردی ... جزوه ام را می خواستی ... نمی دادم به این راحتی ها که! گرفتی ... پس آوردی ... با فک آویزان ... نگاه می کنم ... به هر صفحه جای قطره اشکی است ... می دانم جریان چیست ... ورق زدی و ورق زدی ... شماره تلفنم را ندیدی ... گناه داری ... آخی ... حیوونکی... درک این روزها چقدر مشتری دارد!!! برادر جان ... خواهر جان ...
برادر جان نمی دونی چه دلتنگم ... برادر جان نمی دونی چه غمگینم ...
نمی دونی برادر جان گرفتار کدوم طلسم و نفرینم ... آخ! سرم!!! فکرای جورواجور مث پاره آجر می خورن تو سرم ... از اون آجر انگلیسیا که خونه های شرکت نفتو باهاشون ساختن ... کار من بدبخت شده فقط فک کردن ... بغض کردن ... گریه نکردن (مرد که گریه نمی کنه!) ... فلانی چرا اینجوری شده؟؟؟ این یکی چرا یهو قاطی کرد؟؟؟ اون یکی دیگه چرا اینجوری گفت ؟؟؟ امان از آجرای انگلیسی !!! نمی دونی چه سخته در به در بودن ... مث طوفان همیشه در سفر بودن ... سفر! چقدر دلم هوای سفر کرده ... از اون سفرا که باید تنهایی رفت ... از اونایی که باید با شتر رفت ... با اون شتره که میاد در خونه ها می خوابه(الکی فکرتون طرف اون شتره که دوستمه نره ... اون جرات سوار کردن آدم رو به موت رو نداره!) ... دلم تنگه برادر جان ... برادر جان دلم تنگه ... یه نخ کاپیتان بلک چه فازی می ده ... حیف که قول دادم ... دلم تنگه از این روزهای بی امید ... از این شبگردی های خسته و مایوس ... روزا بیکار ... شبا بیدار ... حرفا تکرار ... من ناچار ... تکیه به دیوار ... با یه نخ سیگار(واسه قافیه بود جدی نگیرید!) ... دلم خوش نیست غمگینم برادر جان از این تکرار بی رویا و بی لبخند ... اتفاقا دلم خوشه ... به اینجا ! به رفیقانی که یک به یک رفتند ... مرا با خود رها کردند ... منم می رم ... رفتن تو برنامه ست ... حالا حتما لازم نیست که با شتر برم! --------------- من چرا اینجوری شدم؟ اصن حس هیچی رو ندارم ... حتا حوصله دوست دخترم رو هم ندارم! --------------- دلم واسه سپهر تنگ شده ... گویند که مست دوزخی خواهد بود ...
سلام... یه خبر ناگوار براتون دارم ... فقط قول بدین کولی بازی در نیارین ... هر اومدنی رفتنی داره ... این شتریه که در خونه هر کس و ناکسی می خوابه (این شتر با اون شتر معروف که دوستمه فرق می کنه) ... اه ... یه لحظه جیغ و داد نکنین تا بگم ... می دونم براتون سخته ... ولی همین روزاست که صدای کاپیتانو می شنوین که می گه : بادبانها رو بکشید ... وقت رفتنه ... خیلی بده که آدم بفهمه از اول مطلب تا حالا سر کار بوده ... آره شوخی کردم ... ولی مشخص شد که نمی شه باهاتون شوخی کرد ... جدا از شوخی دقت کردین تا حالا ؟؟؟ هر کی می گه می خوام برم یهو عزیز می شه ... می فهمه که شونصد نفر عاشقش بودن ولی رو نمی کردن ... بازم خدمت همه عاشقای کمرو عرض می کنم که شوخی کردم ... می خواستم تستتون بزنم ببینم چقد دوسم دارین ... عشقتونو در پس پرده نهان نگه دارین ... هنوز خبری نیس ... خوب این از این ... بریم سر مطلب بعدی ... خدمت شما شفقای شلیل دوستِ لاشلوشِ مو شلال بگم که می خوام از این به بعد جدال سرخ پوشان نفش خبیثم و آبی پوشان وجدانمو تقدیم حضورتون کنم (چه می کنه این کاپیتان بلک!)... یعنی اینکه نصیحتای نفس خبیثمو با قرمز و فضولیای وجدانمو با آبی بنویسم ... بهتره ... آره ... اینجوری بهتره ... ولی قبل از اینکه یه خاطره این مدلی براتون بتعریفم یه شعر که فی البداهه و فی المجلس سرودم رو براتون می نویسم ... ممکنه در نگاه اول یه خورده بی ربط به نظر بیاد ... همینطور در نگاههای دوم و سوم و چهارم الی آخر ... ولی این دیگه مشکل خودتونه ... اون اینه: کاش می شد اندکی از جان و دل / می پریدم از سبو اندر خپل خوب ... اگه قول بدین دخترپسرای خوبی باشین و شعرامو به اسم خودتون چاپ نکنین منم قول می دم همیشه از این شعرای توپ براتون بنویسم ... شعرایی که تو هر کلمشون دریایی از معنا و نکات ظریف به چشم می خوره ... خوب ... کدومو تعریف کنم ... اممممممم ... من واقعا نمی دونم اگه این دانشگاهه تموم شه من چه خاکی تو سرم بریزم ... باور کنین می میرم ... داشتم می رفتم سر کلاس ادبیات یه دختر پشت سرم داشت می اومد ... آروم برو وقتی رسید نزدیکت کیفتو بنداز جلوی پاش که بخوره زمین ... دلم نمی اومد ولی این کارو کردم ... پاش تو بند کیفم گیر کرد و به طرز خیلی خنده داری خورد زمین ... بگو ببخشید ... خفه شو ... تو کار خودتو بکن منم کار خودمو ... خندم گرفته بود ولی معذرت خواستم ... بیچاره همه هیکلش خاکی شده بود ... کمکش کن خودشو بتکونه ... بابا این دیگه خیلی ستمه بچه ها ... آره ... وجدان راس می گه ... چپ چپ نگام کرد ... ترسیدم از چشاش ... انگار فهمیده بود من مرض دارم ... شاید فک کرد اگه داروهامو بخورم خوب می شم ... سر کلاس استاد هر چی سوال می کرد جواب می دادم ... ولی همش اشتباه در می اومد ... یعنی من اصلا قصد شوخی نداشتم ولی جوابام خنده دار در می اومدن ... آخرش یه سوال کرد شانسکی درست در اومد ... استاده گفت: نه! آقای بلک! انگار بین همه اون حرفای عجیب و غریبی که می زنی نکات بدردبخور هم پیدا می شه! نمی دونم نفس خبیث استاد ازش خواسته بود که منو ضایع کنه یا اینکه ... یا اینکه ... چه می دونم ... در هر صورت رگ غیرت نفس خبیث من به جوش اومد ... حال اینو باید بگیری ... ندیدی ضایع ت کرد؟؟؟ بابا بیچاره قصد شوخی داشت ... دستمو بردم بالا ... خر نشو ... مرض!!! استاد یه انشا نوشتم می خوام بخونم...- دبستانه مگه؟ - استاد اذیت نکن! - بذار بعد از درس ... - نه استاد همین الان ... - برو تو کوریدور با صدای بلند واسه خودت بخون ... - تو کلاس استاد ... می دونستم داره سر به سرم می ذاره ... وگرنه کی جراتشو داره اینجوری با استاد حرف بزنه ؟ خلاصه با یه زوری استاده رو راضی کردم که انشا بخونم ... من یه دفتر دارم که همه چی توش می نویسم ... همه درسام ... دست نوشته هام ... فقط همینو با خودم می برم دانشگاه ... اون روزم یکی از مطالبی رو که بنا به دلایل اخلاقی تو وبلاگ آپلودش نکرده بودم خوندم ... تموم که شد یه نیگا به استاد کردم و گفتم : چطور بود ؟؟؟ اونم یه نیگا به من کرد و گفت: خذف کن! انگار یه بشکه آب سرد روم خالی کرده بودن ... بفرما! حالا جواب باباتو چی می دی ؟؟؟ دوباره ترم دیگه باید پول این واحدو بده ... بابا اعصابش خورده ولش کن ... استاد فهمید زرد کردم ... گفت : واحدو نمی گم که حذف کنی ... یه سری کلماتو خیلی تکرار کردی که باید خذفشون کنی ... نیشش تا بناگوشش باز بود ... نیش اون دختره هم همینطور ... برای پادشاه (...)های عالم!!!
دفتر باز ... چشم نیمه بسته ... کارخانه فسفر سوزی (برای انتخاب موضوع مطلب)
ساعت عجله دار ... لامپ روشن ... چشمان غضبناک پدر ... یا به عبارت دیگر : ساعت دیوار چشماش قلبم! نان خشکی ... دمپایی کهنه ... پلاستیک کهنه ... سماور کهنه ...و باز کارخانه فسفر سوزی (برای پیدا کردن ربطش به موضوع ... کدام موضوع؟) اصلا بگذار به این و آن گیر بدهیم ... شاید در صدد انتقام برآیند و نظر دانمان را صفا دهند ... نه ولش کن ... جنبه ندارند بعضی ها ...(منظورم اونایی که خودشون می دونن) نه! خداییش من داشتم زندگیم را می کردم ... یگانه رفیقی داشتم که با پای برهنه و رایانه ای که به قرض گرفته بود برای خویش وبلاگی به پا کرده بود ... ای کاش انگشت سبابه ام می شکست و روی لینکدان آن وبلاگ کذایی با آن صاحب گوربه گور شده اش کلیک نمی کردم ... هر چند کرم از خود درخت است ... در هر صورت با یک انگشت دیگر کلیک می کردم ... فی الحال وارد بازی خطرناکی شدم که می دانم آخرش گیم آور می شوم ... چرا که نبرد با لشکر منافقان به مراتب سخت تر از لشکر کفار است ... آنان که در مکتب همچو مگسانی گرد شیرینی می مانند در فضای مجازی نقاب بر چهره زده و پشه کوره وار در پی هدفی می گردند که خودشان هم نمی دانند چیست ... به طوری که خورشید با آن عظمت هم نمی تواند کمکی بکند ... کسی نیست بگوید آخر پسران خوب! روی نقاب پشه کوره ای جای چشم را سوراخ نکردند ... آخر این سوراخها به چه کار پشه می آید ؟؟؟ بنده خدا کور است! دوستی داشتم که چه نیکو می گفت : پشه نشست رو دماغم / به خیالش مو چماقم!(با لهجه آبودانی بخوانید!) آهای مگس های پشه نما! بدانید و آگاه باشید که اگر ما چماق هم بودیم شما را به پشیزی حساب نمی آوردیم ... هر چند یک مگس کش هم کارتان را می سازد ... و حتی یک پیف پاف ... اگر به فکر خودتان نیستید به فکر آبروی ما باشید ... کاری نکنید که همگان بیاندیشند :"اینان سر و ته یک کرباس اند" ... هر چند می دانم که نمی دانید آبرو چیست وگرنه آبرو خودتان را نمی بردید ... اصلا شرط می بندم که حتی نمی دانید کرباس یک نوع کاغذ است! اصلا شما چه می دانید ؟ می دانید وقتی رفیق هفت ساله تان می فهمد این هفت سال همه کشک بوده چه احساسی پیدا می کند؟ چه می گویم ... خل شده ام ... شما چه می دانید احساس چیست ... شرم کنید ار واژه های مقدس ! شرم کنید از خدا ... از رفاقت ... از احساس ... منت به سرم نیست به جز منت مولا
لا فتی الا علی ... لا سیف الا ذوالفقار...
گفتن از مولا اینقدر آسونه که دیگه چک نویس نمی خواد ... با این وجود هیچ رقمه نمی تونیم شخصیت واقعیشو بیان کنیم ... مولا برای من یه اسطوره ست ... از همه نظر ... واسه همه اینجوریه ... ولی نمی تونم بنویسم ... آماده نیستم ... روحم آماده نیست ... نوشتن از مولا لیاقت می خواد ... بازم مث همیشه می گم ... علی یارتون |+| نوشته شده توسط Melody در 2006/10/15 و ساعت 19:14 درد و دل با یک شتر حرف بزن
من در فکر خویش ... دوستم درمانده در فکر ریش ... گفتم: نگران نباش ... منی که می بینی یک بار بدون ریش عاشق شدم ... گفت: چه ربطی دارد آخر؟؟؟ گفتم: می دانستم که نمی فهمی !!! چقدر زور بی خود می زنم که یک شتر را آدم کنم !!! خندید و گفت : همانقدر که من زور می زنم ... گفتم: بی خیال ... بگذار به حال خودمان باشیم تا اموراتمان بگذرد ... گفت: نکند دوباره عاشق شدی شیطانک؟خر نشو ... گول چشمانش را نخور ! گفتم: برقش بدجوری توی چشم می زند! زیر لب گفت: خدا ازت نگذرد ادیسون ! با این اختراعت دوستم را خل و چل کردی!!!بعد انگار که چیزی به ذهنش رسید گفت: شاید خطای دید بوده! گفتم: نه! برق این یکی قلبم را لرزاند! گفت: پس خدا رحم کرد ... چند ولت بود مگر؟ گفتم: می دانستم آدم نمی شوی ! اصلا تو که عرضه نداری بدون ریش مخ بزنی بیجا می کنی با من بحث می کنی ... گفت: مگر آدم مخ دار را می شود عاشق کرد ؟ گفتم: راست گفتی! تنها چیزی که نبودش لازم است همین مخ است! گفت: گاف دادی پسر! یا عاشق نیستی و لاف عاشقی می زنی یا اینکه مخ نداری و عاشقی! انتخاب کن! گفتم: قبول! من مخ ندارم! ولی مرد مقدسی هستم... تو چه می گویی که نه مخ داری ... نه عاشقی ... ریش هم نداری ... تازه شتر هم هستی! سرش را خاراند ... چیزی به غیر از یک ناسزا به ذهنش نرسید ... همین هم رای یک شتر بی مخ زیاد است!
خوب ... دیگر بستان است ! از حال پخش کردن خسته شدم ... بگذارید درد و دل این زبان دراز را روی کاغذ نیاورم ... جای دیگر بهتر جواب می دهد! بچه دانشجو!!!
بالاخره هشتم مهر ماه شد و روز ثبت نام جناب بنده … اول صبح مث بچه آدم صورتمو شستم … نشستم پیرهن و شلوارمو اتو کشیدم و یه تریپ شخصیتی زدم که برم دانشگاه … مامانم اول صبی خواست مرام کشم کنه قرار شد تا دانشگاه برسونم … توی راه خودمو کلی واسه دختر مدرسه ای ها گرفتم … آخه می دونین که … ما دیگه با بچه مچه ها نمی پریم … افت کلاس داره جون تو … خلاصه رسیدم … از بس شلوغ بود جا واسه پارک به زور پیدا می شد … امثال من زیاد هست آخه … نمی دونم سر شماها کی به سنگ می خوره … شلوار خاکیمو تکوندم و راه افتادیم سمت دانشگاه … مامانم یکی از دوستاشو دید … یارو گفت : اِ … تو هم قبول شدی ؟؟؟ (با مامان بود) اصلا به ذهنش نرسیده بود که اومدیم منو ثبت نام کنیم … (بی چشم و رو نمی گه مامان من خودش لیسانس داره تقریبا همه کارا انجام شده بود … فقط مونده بود اصل مطلب یعنی پول و تحویل مدارک … تو بانک نزدیک دو ساعت و نیم علاف بودم … یه پسری اونجا بود می گفت بچه کرجه … می خواست بیاد واسه صنعت نفت تست بده … می پرسید به نظر تو قبولم می کنن؟؟؟ منم ضایعش کردم گفتم صنعت بازیکن الکی نمی گیره … مرحله آخر موند واسه بعد از ظهر … نمی دونم چرا اونروز این همه عزیز شده بودم چون اینبار بابام بردم … نوبت تحویل مدارک من که شد گفتم ای دل غافل !!! دیپلمم کو؟؟؟ بعد از ظهر روز ثبت نام که داشتم می رفتم سر کار توی راه یه دختری رو دیدم که داشت تند تند از مدرسه بر می گشت … ناخودآگاه گفتم : چشاتو می دی باهاش یه دور بزنم ؟؟؟ اونجا بود که فهمیدم من هنوز همون بچه مدرسه ای شیطونم … ماه مهربون ناراحت
سلام سلام صد تا سلام هزار و شونصد آفرین!
آقا ما داشتیم با یکی از این برو بچ (که بنا به دلایلی نمی خواست نامش فاش شود)می چتیدیم ... گیر داده بود می گفت تو باید سی سال به بالا داشته باشی ... حالا ما هر چی قسم و آیه می خوردیم باورش نمی شد ... می گفت از مطالبت پیداست که سنت بالاست ... آقایون!خانوما!یه بار می گم برای همیشه ... کاپیتان بلک متولد ۳۱ ژانویه ماه سال ۱۹۹۰ هستش ... لطفا سوال نفرمایید ! اگه بعضیا بهم تهمت تقلید نمی زنن می خوام از پاییز و حال و هوای مدرسه بگم ... هرچند روزای قشنگ مدرسه واسه من تموم شده ولی دلم نمی آد ازش ننویسم (همین جا به همه بروبچس همکلاسی قول می دم که روز اول مهر قید کار و زندگی رو بزنم و بیام مدرسه ... درست مث پارسال و پریسا(ل)) اول مهر پارسال یادم نمی ره ... مدرسه خودمون نرفتم و رفتم پیش همکلاسای سابق ... با کلی خواهش و التماس نشستم سر کلاس ... دبیرا هم مث وحشیا از همون روز اول شروع کردن درس دادن (ناسلامتی تیزهوشانه هاااااااا!!!!!) ای بابا ... زیادی احساسی شد ... بی خیال جونی! آهان ! داشت یادم می رفت ... سری قبل یه مسابقه داشتیم ... اما فعلا صب کنین یه چیز مهمتر یادم اومد ... حتما جریان خدافظی موقت وجیهه خانوم(for-me) رو شنیدین ... حیفه به خدا ... ما هر چی تو گوشش خوندیم فایده نداشت ... بو می ده ... بو می ده ... نوشته هام بو می ده ... همیشه فک می کردم فقط اسم پاییز غم انگیزه ... ولی کاشکی پاییز فقط یه کلمه بود ... یه عالمه خاطره دنبالشه ... نوشته هام بوی اشک می ده !(بوی اشک چه جوریه دیگه؟؟تا حالا اشکو بو کردین؟؟؟ یه چیزی گفتم ... به خدا از دهنم پرید ... شما جدی نگیرید بریم سر معرفی برنده ها: نفر اول: نفر دوم : کاپیتان بلک نفرات سوم مشترک : حمومی - شرور - سیاوش - پریسا(ل) توضیح : یه وقت فک نکنین نفر اول نداشتیمااااااا ... نفر اول خرزو خانه که نه خودشو دیدین نه جوابشو جایزه هم یه چیزی تو مایه های خرزو خانه ... انگار واسه خودش آمادش کردن (هزینه رایگان دیگه چه جوریه؟؟) ما فقط یه جایزه داشتیم که اونم واسه نفر اول بود ... بنابراین نفرات دوم و سوم به فکر جایزه نباشند ... می بینید که به به خودمم چیزی نرسید ... پس فکر نکنید پارتی بازی شده... علی یارتون ... خدافظ
پنی سیلین
الان ساعت یک و پنج دقیق بعد از نصف شبه ... مواد لازم برای تهیه مطلب :یه خودکار ، یه تیکه کاغذ ، یه کاپیتان بلک ، یه ذهن مشغول الان واقعا مغزم هنگ کرده ... هیچ چیز خوشایندی توی این چند روز اتفاق نیافتاده که بشه بهش خندید ... فکر نمی کنم دوست داشته باشین از مراسم چهلم دوستم یا قطع اجباری یه رابطه دوستانه یا حتی استعفای اجباری از کارم بنویسم ... دقت کردین ؟ اجبار! توی همه اتفاقای تلخ سایه این کلمه کوفتی جلوی خوشی رو می گیره ... کی فکرشو می کرد یه پنی سیلین دوست منو بکشه؟ کی دلش می خواست ؟ هیچکی! ولی یه کلمه حال همه رو گرفت ... محمد رضا مجبور شد بره ... جبر ریاضی می تونه شیرین باشه ولی جبر زمانه همیشه خوب نیست ... الان که دارم این مطلبو می نویسم دم در نشستم ... پلیس محله از دور سوت می زنه و میاد ... کی (چی) مجبورش کرده از صبح تا شب بیدار بمونه؟ قبول این واقعیت که تنها راه پول در آوردن همینه ... بگذریم ... نمی خواستم از این چیزا بنویسم ... یعنی هدف این وبلاگ این نبوده و نیست ... ولی دلم بدجوری گرفته بود ... خیلی خوبه که شماها رو دارم ... خیلی وقت بود آپ نکرده بودم ... یعنی دست و دلم به نوشتن نمی رفت اونم از نوع طنز ... ولی سعی می کنم یه کاریش بکنم ... خیلی سخته که از ژانر درام بپری به کمدی (هیچم سخت نیست!) ولی ما اینکاره ایم ... درسته تازه کاریم ولی 6 ساله با وبلاگ نویسا دم خوریم / پاش بیافته آدم می خوریم / هی غصه و غم می خوریم / با چنگال و کم کم می خوریم !(چه ربطی داشت؟)البته ربط داره هااااا ... ولی این چیزا سکرته ! مسائل امنیتی رو که جار نمی زنن! یکی از بچه ها که اتفاقا دختر عمش کبریت می فروشه به من گفتش که تو که اینقدر وبلاگت باحاله چرا نظرات کمه ؟؟؟ منم گفتم به جون پاپتی تعدادشون اصلا برام مهم نیست ... حتی من به بروبچ گفتم نظر ندین ولی باز لطف دارن خوب خوب خوب ... دیگه چرت و پرت بسه ... بریم سر اصل مطلب یه مسابقه داریم با جایزه واقعی ... اول جایزه رو بگم یا مسابقه؟ خوب معلومه جایزه ... چشماتونو ببندین ... حالا باز کنین ! هزینه 100 ساعت اشتراک اینترنت رایگان! کف همتون برید آره؟ شرکت نکنید پریده ... بلوف هم نمی زنم ... هزینه پرداخت می شه (فکر نکنید من از شرور تقلید کردما ... شرور و پریسا همیشه ایده های منو می دزدن!) یه مسابقه بچه انشا نویسیه ... یعنی شما باید قصه رو تا حداقل سه سطر کامل کنید ... اون قصه اینه : یکی بود ... یکی دیگه هم بود...(یعنی دو تا بود) غیر از خدای مهربون یه کاپیتان بلکه هم بود ... تازه یه شخص ثالث هم بود ... این شخص ثالث قصه ما همیشه از شخص اول (خدای مهربون) می خواست که شخص ثانی(یه کاپیتان بلکه) ... دیگه بقیه اش با شما... نکته هایی که باید رعایت کنید اینا هستند: 1- آخر داستان باید طوری باشه که شخص ثالث به مراد دلش برسه (گناه داره بیچاره!) 2- جانبازان ، مفقود الاثرها و ... (همراه خانواده) از 93% سهمیه برخوردار هستند.(آخه این سهمیه ها تو کنکور جیگر آدمو کباب می کنه ... زورم می گیره خوب) 3- راجع به اون شخص ثالث تا اونجایی که ممکنه جوون گرایی کنیدو(16+ و 20-) راهنمایی:توی سواحل لبنان شخص های ثالث بدرد بخوری پیدا می شن (نانسی ، هیفا ، الیسا و...) پیشنهاد : در صورت لزوم می توانید از شخص های رابع ، خامس ، سادس و ... استفاده کنید جریان جایزه هم جدی بگیرید هزینه 100 ساعت اشتراک اینترنت رایگان! راستی چون پریسا خانوم کم کم داره میاد من یه خورده هول برم داشته ... می ترسم از اصفهان مستقیم با انگشت بیاد تو چشم من (فکرشو که می کنم چشمم درد می گیره ... عزا گرفتم که اگه بخواد با کل هیکلش بیاد چه جوری جاش بدم!) خلاصه همین جا از همتون قول می گیرم پریسا که اومد همه تقصیرا رو بندازین گردن پاپتی ... آخه گردن کلفتی داره ... تست شده صددرصد جواب می ده علی یارتون Mi Amore...
یک فایل ... دو کلیک مدیاپلیر زور می زند اما به نتیجه نمی رسد...سیستم(...)پیچ می شود. Alt+Ctrl+ دوباره سعی می کنم.اینبار بدون هیچ مشکلی باز می شود.انگار از چشمهای غضبناک من ترسید ... اما ای کاش می دانست که چشمهای من مدلش اینطور است... velvet است می خواند: Got The Fire... آتش؟؟!! می تواند خطرسناک باشد ... باید حواسم را جمع کنم! می خواند و هنوز می خواند... بگذار ببینم! چه گفت؟ ۵ ثانیه به عقب ... با دقت گوش می دهم...بله...اشتباه نکردم... گفت:Mi Amore!!! مرا "عشق من" خطاب کرد!!! جالب است ! بی اجازه عاشق آدم می شوند! دارد جذاب می شود...سوهان بر می دارم ... گوشهایم را تیز می کنم... Mi amore-more-more ... Take my heart take my hand... این دختر های امروزی عجب پر توقع هستند!مگر من چند تا دست دارم؟ انگار نمی بیند که دارم تایپ می کنم...می خواهد قلب و دستش را یکجا و با هم بگیرم...تازه تایپ هم بکنم...زور می زنم که بی خیال شود...اما انگار نمی شنود...دوباره می گوید... Our love will never end... عشق ما هرگز تمام نمی شود؟ عشق ما؟ ما؟؟؟ نکند خیال می کند که من هم عاشقش شده ام! عجب خری است ! و شاید فکر می کند من نیز! When you kiss me...when you hold me... زنیکه! آخر من کی تو را (نعوذ بالله) بوسیدم؟ از خدا شرم نداری؟ این دختر ها وقتی می خواهند خودشان را به آدم بچسبانند الکی اعمال قبیح را به طرف نسبت می دهند... فریاد می زنم: دختر خانم... این وصله ها به ما نمی چسبد !!! (پدرم از خواب می پرد ... می داند که در حس به سر می برم ... چیزی نمی گوید ... دوباره می خوابد.) اینبار نوبت velvetاست که داد بزند: Fly away with me my angle from heaven sent... (پدرم اینبار حتی تکان هم نمی خورد...) جواب می دهم : عمرا ! اگر با عزرائیل بروم با تو یکی پرواز نخواهم کرد! اشک چشمانش را در صدایش احساس می کنم ... باز گیر می دهد Mi Amore... می گویم دل شکستن کار من است ... عادت دارم ... دلخور نشو ... سریع مدیاپلیر را می بندم که نکند پاچه ام را بگیرد یک دفعه! مدیاپلیر بی چاره انگار می دانست که دل شکستنی در کار است که همان اول باز نشد ... شنیده بودم که احساس حیوانها(!) قوی تر از آدم هاست ... با خودم فکر کردم که آن دخترک ابله چطور انتظار داشت که عاشقش بشوم ؟ چطور فکر می کرد که شاید روزی من او را بگیرم؟چه غلط ها!! پدرم بیدار شد ... آمد و فرت همان فایل را باز کرد ... دختر بی چشم و رو همانهایی که به من گفته بود به پدرم هم گفت!!! پدرم مدیاپلیر را بست ... شنیدم که زیر لب گفت:بی خیال ... من زن و بچه دارم!!! بعد با خودم گفتم این velvet اگر چه زیاد خوشکل نیست ولی می شود یک کاریش کرد! به یاد پدرم افتادم... فکر کردم: ای کاش فایل ها فقط برای یک نفر باز می شدند... سفرنامه کاپیتان بلک
جانب اصفهان شدیم تا در ضیافت عروسی دلی از عزا در آوریم و نیز از احوال ساچمه های آن دیار خبری گیریم که شنیده بودیم ساچمه هایی دارد بس نکو.
زین سبب اسباب سفر مهیا کردیم و سوی زمین اصفهان رفتیم.در راه با موسیقی محبوب مغرب زمین "دلمو شکستی برو" بسی اشک ریختیم و حال کردیم و با خدای خویش عهد کردیم که تا زنده ایم دل کسان خود نشکنیم. پس از چندی حالات مرکب را متغیر یافتیم.گویی از قسمت تحتانی شکمش درد می کشید.پدرم دشنه برداشت و خواست حلالش کند که من مانع شدم.گفتم: "ای پدر! کنون رفتاری از تو دیدم نه مناسب حال بخشندگان!" پدرم بر آشفت و بر من قفا زد و گفت:"من بهتر می دانم!"سپس با دشنه به سمت مرکب چموش رفت...دهانش را باز کرده دشنه را در حلقوم آن تیره بخت فرو کرد و پیچاند.متحیر شدم که چرا صدایش در نیامد آن مرکب مادر مرده!و نیز نیکو تر از نخست می تاخت چنانکه ز سمش زمین شد همه چاک چاک!در عجب بودم که چگونه ناخدایی چون من از احوال مرکبان خشکی بی خبر است... اکنون به مقصد رسیدیم.مکانی بسیار زیبا که آدمی را به تواضع مقابل آن همه شکوه و جلال وا می داشت.خواستیم به رسم رفیق و صدیقمان پاپتی - پاها برهنه کرده و خضوع پیشه کنیم.لیکن زمین نامیزان مانع شد. زمان ضیافت فرا رسید.به اصرار سایرین میان گود رفتم و تنی جنباندم.چنانکه همگی را شیفته و مجذوب گرداندم.و بدان جهت که عهد بسته بودم دل احدی رانشکنم به تمام پیشنهادات جواب مثبت داده و با تک تک مدعوین تن جنباندم. یکی مکرر به پشت پایم ضربه می نواخت.چنانکه تصور نمودم جناب شرور باشد.خواستم جواب آن همه شرارت را شدیدا بدهم. اما به زبان بی زبانی نگاه قانع شدم.آنگاه بود که برق محبت را در چشمان آن عاشق شرور نما هویدا دیدم.قامتی داشت بس دراز که به ناگاه به یاد حمید افتادم.لیکن بدان جهت که چهره ای نامیزان داشت و از زیبایی محبوب رویایی من بویی نبرده بود برآن شدم که عهد شکنی کرده و دل این یکی را خرد کنم! بوی اسپند فضا را پر کرده بود و من همچنان می جنبیدم! به ناگاه به یاد آن هدف والا که همانا یافتن ساچمه مرغوب بود افتادم...لیکن تن جنبنده ام رضا نمی داد... با هزار مشقت ثبات اختیار کرده و سوی بازار شدم.لیکن از آن ساچمه های ۶۶۶ میلیمتری اثری ندیدم.دریافتم که در دام مکر و حیله دوستان گرفتار آمدم و بر آن شدم که پس از بازگشت جواب همگی را بدهم.از آن دوستان قدیمی انتظار نمی رفت!!! شرح سفر مختصر کنیم... کنون در ولایت پدری به سر می برم و به کوری چشم آنان که می خواستند مرا در پی اهداف واهی سرگردان کنند همچنان می نویسم. هله بالشباب
۱۲۱
سلام وای ... دارم دیوونه می شم.فکر نمی کردم نوشتن این همه سخت باشه.ما برا یه بنده خدایی یه لافی زدیم گفتیم که نویسنده ایم...حالا یارو خیال می کنه با پائولوکوئیلو طرفه...البته ما هم کم الکی نیستیماااا.ولی سبک نوشته هام(تا حالا تو عمرم یه نامه هم ننوشتم) بیشتر از اینکه به پائولو بخوره به فهیمه رحیمی می خوره!!!(البته این نظر من نیست.دوستان لطف دارن!) حالا گذشته از شوخی... الان وقتشه که سلول های آکبند مغزمو که الان ۱۷ ساله دارن تو انبار خاک می خورن رو به کار بندازم.همگی آماده اید؟...می خوام روشنشون کنم... یک ... دو ... سه ... ای بابا!چرا ری-استارت شد؟این خدا هم ما رو هالو گیر اورده(شرمنده خدا جون اگه عقل داشتم که اینجوری نمی گفتم)آخه به ننه بابام قول داده بود جنس خوب واسم نصب کنه.باشه...اشکال نداره.شاید ضربه خورده باشه.همه چی رو که نباید انداخت تقصیر خدا !(خداجون شرمنده) مجبورم از همون سه چهار تا سلولی که موقع تولد باز کردم استفاده کنم.ناچاریه دیگه...شما هم اگه می خواید ببینید حتما یه آنتی ویروس نصب کنید...اگه مغز شما هم خدای نکرده معیوب شد به من ربطی نداره...من گفتم خلاصه از الان بگم منتظر چیزی که عقل مقل لازم داشته باشه نباشید. ضمنا کلیه حقوغ این اثر متعلق به کاپیتان بلکه .هر گونه کپی برداری پیگرد قانونی داره!!!(انگار تحفه ست) کاپیتان بلک از هر جا بخواد کپی می کنه اصم منبع رو هم نمی گه!!!(همینه که هست ... گردنم کلفته) راستی...یه سوژه خوب واسه پست بعدی پیش نهاد کنید.چون مغز ویروس گرفته من جواب نمی ده عمراا.(اینم خودش یه جور مسابقه ست...به تقلید از بعضیا) علی یارتون |
STATUS IN YAHOO! MESSANGER
|


