|
Not Hidden Cam
روی تخت می نشینم...پدرم سه بار می رود و می آید و می پرسد" جریان چیست؟"...نمی دانستم نشستن روی تخت این همه غیر عادی جلوه می کند!... کمی بعد صدای گوشی ام را می شنوم و مثل دیوانه ها به سمتش شیرجه می روم...یک نفر بیکار است!...گوشی را در جیب شلوارم می گذارم و اینبار دراز می کشم که تابلو نباشد...شکم ام قار و قور می کند...اول فکر می کنم ویبره ی گوشی ام است...نمی دانم چرا دو روز است همه چیز را ارتباط و سیگنال و اینها می بینم...مادرم گیر داده است که"برو دکتر ببین چرا توی گوش چپ ات صدا می آید!"...سرش فریاد می زنم:"نمی خواهم!"...می گوید:"چرا غیر عادی شدی؟"...خدا را شکر می کنم که می داند روزه ام و مصرفی نداشتم...این دو روز زندگی ام از عاقبت یزید بد تر بوده است...آرزو می کنم که یک نفر با نیش باز بیاید٬ یک دستش را روی شانه ام بگذارد و با آن یکی دستش به یک جایی اشاره کند و بگوید:"لبخند بزنید!...شما در مقابل دوربین مخفی هستید!!"...مادرم می گوید:"مامان برو آشغال ها را بگذار دم در!"...محل نمی دهم...با موبایل یک عکس از خودم می گیرم و ترانسفرش می کنم به کامپیوتر...بعد با فتوشاپ یک خط قرمز دور صورتم می کشم...بعد هم با همان رنگ قرمز قطرهای بیضی را روی صورتم می کشم...فقط آنجایی که چشمهایم هستند نمی کشم...آخر یک زمانی این چشمهای درشت خاطرخواه داشتند!...فکر می کنم حالا که ندارند بگذار قرمزشان کنم!...به طرز وحشیانه ای قرمزشان می کنم...چشمهای عکس قرمز می شوند و چشمهای خودم پر از اشک...اگر پنج دقیقه همینجور اشک بیاید چشمهای خودم هم قرمز می شوند...و بعد همه مطمئن می شوند که یک چیزی مصرف کردم!...دیگر اذان گفته...مادرم گیر می دهد بیا شیر بخور...خیلی دوست دارم بروم ولی با چشمهای قرمزم چه کار کنم؟...پدرم دیگر آشغال ها را گذاشته است دم در و دارد نماز می خواند...می خواهم نماز بخوانم ولی یادم می افتد که با خدا قهرم...دیگر چشمهایم مهم نیستند...می روم که شیر بخورم... |
STATUS IN YAHOO! MESSANGER
|

